City of God

{ یکشنبه،۱۲/خرداد/۱۳۸۷ }

زمان فیلم : ۱۳۰ دقیقه
وضعیت نمایش : اکران شده .
سال ساخت : ۲۰۰۲
تاریخ اکران : ۳۰ آگوست سال ۲۰۰۲ ( در برزیل ) و سال ۲۰۰۳ ( در دنیا ) .
رنگ : رنگی .
زبان اصلی : برزیلی (
Portuguese )
هزینه ساخت : $۳,۳۰۰,۰۰۰

رتبه بندی بین المللی :

United States : R , United Kingdom : ۱۸ , Japan : R-۱۵ , Germany: ۱۶ , Brazil: ۱۶ , France: ۱۶ , Spain: ۱۸ , Italy: T , Argentina: ۱۶

عوامل فیلم :

بازیگران :

اسکاندر رودريگز، لئوناردو دي هورافليپه، جاناتان هاگنسون، سئو جورج
Alexandre Rodrigues , Leandro Firmino , Phellipe Haagensen , Douglas Silva , Jonathan Haagensen , Matheus Nachtergaele , Seu Jorge

*** اکثر این بازیگران در قبل از این در عمر خود بازی نکرده بودند و در واقع آنها در شهر خدای خودشان نقش ایفا می کردند !

کارگردان : فرناندو میره یس
نویسنده داستان :
Paulo Lins , Bráulio Mantovani
موسیقی :
Ed Cortês , Antonio Pinto
تهیه کننده : Elisa Tolomelli و Mauricio Andrade Ramos و Andrea Barata Ribeiro

تولید :
برزيل – فرانسه – آمريکا

 

 


جوایز و انتخابها :

این فیلم برنده چهار جایزه در سال ۲۰۰۴ شده است :

Best Cinematography (César Charlone),
Best Directing (Meirelles),
Best Editing (Daniel Rezende)
Best Writing (Adapted Screenplay) (Mantovani).

قبل از این در سال ۲۰۰۳ کاندید بهترین فیلم خارجی شده بود ، اما نتوانست در ۵ فیلم لیست نهایی قرار گیرد .

خلاصه داستان :

شهر خدا داستان تبهکاران شهري فقير و نکبت زده در حومه ريودوژانيروي برزيل است اين فيلم داستان اين تبهکاران را براساس يک داستان واقعي از دهه ۱۹۶۰ تا دهه ۱۹۸۰ دنبال مي کند دو گروه تبهکاري که يکي به رهبري «دیک کوچیکه» که مردي خشن و بي رحم است که عاشق کشتن انسان هاست و ديگري به رهبري موقرمز هستند مي خواهند همديگر را از دور خارج کنند تا توزيع مواد مخدر شهر را خود در دست بگيرند ماه ها جنگ هاي خونين بين آنها ادامه دارد سرانجام به دليل اينکه «دیک کوچیکه» پول قاچاقچي اسلحه را نمي دهد پليس ها دو گروه را محاصره مي کنند و آنها را مي کشند و دستگير مي کنند در اين ميان «موشک» پسر جواني است که از صحنه هاي درگيري دو گروه عکس هايي خبري تهيه مي کند به شهرت و تمکن مالي مي رسد.

تحلیل و نقد فیلم :

نام اين بخش فقيرنشيني در ريودوژانيروي برزيل، نامي کنايي دارد:«سرزمین موعود»، شهر در اصل مشحون است از خشونتي غيرقابل تصور بسيار لجام گسيخته و بدوي. شهر را دزدي، قاچاق مواد، قتل در برگرفته است طوري که آدم کشي گويي کاري پيش و پا افتاده است و اسلحه از وسايل اوليه زندگي اين مردم است. سکانس اول فيلم مرغي را نشان مي دهد که چون مي فهمد که مي خواهند او را بکشند پا به فرار مي گذارد، اما رييس خشن تبهکاران (دیک کوچیکه) و دارودسته اش گام به گام مرغ را تعقيب مي کنند حتي براي کشتن او مرتب به او شليک مي کنند. گوي اين تمثيلي از وضعيت اين شهر هم هست. گويي زندگي خشن اين مردم چه اجبار چه به صورت روزانه و طبيعي اين نحوه زندگي را اقتضا مي کند. چرا که کار شرافتمندانه در «سرزمین موعود» مترادف است با بدبختي. بنابراين دايره اي بسته است که امکان گريز از آن ممکن نيست. حتي گاه تبهکاران خشمگين هم که مانع عبور از اين دايره نمي شوند اين محدوديت با قضا و قدر شکل مي گيرد گويي اين شهر نفرين شده است. به ياد بياوريم «بني» يکي از سردسته هاي تبهکاران را که عاشق دختري مي شود و مي خواهد به خواهش دختر و تصميم شخصي، خودش را از انجام کارهاي بزه کارانه کنار بکشد و زندگي سالمي را ادامه دهد، اما به طور تصادفي به جاي دوست و شريک تبهکارش «دیک کوچیکه» (سردسته بي رحم تبهکاران) قتل عام شده اند نامزدش هم توسط او هتک حرمت شده است با اينکه «خانم باز» مي خواهد سالم زندگي کند براي حفظ جانش و در ضمن انتقام گيري مجبور مي شود به تبهکاران گروه رقيب بپيوندند او در آغاز معتقد است که ضمن سرقت و عمليات تبهکارانه، هيچ بي گناهي نبايد کشته شود ولي اقتضائات بي رحمانه اعمال تبهکارانه در اين شهر دوزخي او را هم به سوي جنايت سوق مي دهد. فقر و خشونت چنان در اين شهر رخنه کرده است که بسياري از بچه ها اسلحه به دست دارند و آدم مي کشند و اميدوارند در آينده تبهکاران بزرگي شوند. «دیک کوچیکه» هم از کودکي تشنه خون بوده است گويي او تبهکار و آدم کشي بالفطره است. او در دوران کودکي وقتي که سه بزرگسال همراهش هتلي را غارت مي کند با بي رحمي جنون آميزي به داخل هتل مي رود و همه را به گلوله مي بندد. او در بزرگسالي هم در نهايت بي رحمي هر مخالفتي را با اسلحه خاموش مي کند به ياد بياوريم صحنه اي که «ليتل ديدز» به پاهاي بچه هايي که بي اجازه او، دله دزدي کرده اند شليک مي کند و در برابر گريه هاي آنها و زجري که مي کشند قهقهه سر مي دهد. در اين ميان کاراکتر پسري به نام «موشک» به عنوان شخصیت مرکزي داستان معرفي مي شود. او به قول خودش عرضه کارهاي خلاف ندارد و دوباري که براي سرقت مي رود دلش به حال دختر مغازه دار و بليط فروش مي سوزد و از حمله به آنها صرف نظر مي کند. «موشک» که مدتي هم در سوپرمارکت کار مي کند مي گويد: «کم کم داشتم درک مي کردم که درستکاري در زندگي بزرگترين حماقته» «موشک» به جاي اعمال خشونت آميز علاقه مند به عکاسي و تجربه هاي خلاقانه است. او به انعکاس خشونت سرزمین موعودا» توسط عکس هايش در مطبوعات مي پردازد و همين عکاسي است که براي «موشک» وسيله پيشرفت در حرفه عکاسي است که براي «موشک» وسيله پيشرفت در حرفه عکاسي خبري مي شود و به ياد بياوريم که او از پشت دوربين با چشم هايي مضطرب و مشتاق عکس مي گيرد تصاوير پشت ويزور لرزان دوربين او که جنايات و سرقت ها را لحظه به لحظه ثبت مي کند. تبهکاران هم گويي از ثبت وقايع بدشان نمي آيد. «دیک کوچیکه» وقتي عکسش در روزنامه چاپ مي شود تمام روزنامه هاي دکه روزنامه فروشي را مي خرد و به دوستانش نشان مي دهد و مي گويد: «حالا معلوم شد که رييس اصلي چه کسي است» به ياد بياوريم عکس هاي او را که با افتخار و ژستي پوشالي اسلحه ها را به دست گرفته که نشان از خشونت بدوي و ابلهانه او دارد که حس مي کند با جنايات بي شمارش حالا سلطان همه جهان شده است.از نظر سينمايي و امکانات تصويري «سرزمین موعود» فيلمي بسيار خارج از انتظار است که آن هم از فيلمي برزيلي و در آمريکاي جنوبي. به ياد بياوريم تدوين ديناميک سکانس اول فيلم که با نماهايي گذرا از تيز کردن چاقو که سريع به هم قطع مي شوند، پايکوبي بچه ها، دوربين روي دست و پرحرکت به دنبال مرغ فراري، نماهاي نقطه نظر افراد تعقيب کننده که همه به نحو مؤثر و پرشتاب و هيجان انگيزي به هم پيوند يافته اند. يا تمهيدي بصري را در «سرزمین موعود» مي بينيم که پيش از اين در فيلم ماتريکس شاهد آن بوده ايم يعني چرخش دوربين به صورت ۳۶۰ درجه به دور کاراکتر «موشک» در ميدان که اين تمهيد با دوربين هاي فراوان تک فيلمي دور تا دور کاراکتر انجام مي گيرد و اين چرخش سپس با تمهيدي کامپيوتري شکل نهايي خود را مي يابد. در اين صحنه در ضمن چرخش ۳۶۰ درجه دوربين به دور «موشک» توسط جلوه اي ويژه به تدريج فضا و خود کاراکتر به روزهاي کودکي اش باز مي گردد. يا به ياد بياوريم معرفي جالب و مؤثر سه رفيق دزد در اپيزود اول که با فيکس فريم روي هر کدام و زوم به چهره شان انجام مي گيرد يا پيوند نماهاي اورهد (از بالاي سر) به يکديگر از محله هاي مختلف که دیک کوچیکه گروه هي مختلف رقيب را قتل عام مي کند که نشان از ماشين قصابي و خشونت و بي رحمي «دیک کوچیکه» دارد که گوي نمي توان آن را متوقف کرد يا در خانه فروش مواد مخدر مي بينيم که در نماي ثابت از داخل خانه گذر سال ها را در آن مي بينيم وسايل خانه عوض مي شوند بارها و بارها افراد مختلف مي ايند و مي روند و همه اين تغييرات را در نمايي ثابت از داخل خانه داريم. يا به ياد بياوريم نيروهاي اجير شده توسط پليس وقتي مردي را به اشتباه مي کشند هفت تيري در دست او مي گذارند و با آن شليک مي کنند که قتل او در اثر درگيري به نظر بيايد. در اين صحنه دنبال کردن گلوله توسط دوربين که به جاهاي مختلف برخورد مي کند و کمانه مي کند و مسيرش عوض مي شود ما را به ياد فيلم هاي هاليوودي مي اندازد. سرانجام سکانس نهايي به کشته و دستگير شدن دو گروه تبهکار و رؤسايشان مي انجام و سرانجام همان بچه هاي کوچک که از «دیک کوچیکه» (تبهکار بزرگ) دل پري دارند (صحنه هاي خشونت آميز او با کودکان را به ياد بياوريد) بدن او را با اسلحه هايشان سوراخ سوراخ مي کنند «موشک» هم با عکس هايي که از اين واقعه مهم و خونين تهيه مي کند معروف مي شود و وضعش هم خوب مي شود و براي اولين بار اسم کامل و شغلش را به ما مي گويد: «ويلسون رودريگز، عکاس» بنابراين سرانجام «موشک» مي تواند با کوشش و پشتکار و با تکيه بر ذهن خلاق خود از دايره بسته «شهر خدا» بگذر و به يک زندگي سالم و پردرآمد برسد، اما شايد معدودي از اين بچه ها از چنين محله هاي مخوف و فقيري بتوانند از اين زندگي نکبت بار در شهرهاي فقير آمريکاي جنوبي نجات يابند.نيروهاي پليس هم در چنين محله هايي کاري به کار کسي ندارند انگار که مکان هايي فراموش شده هستند هر کس هر کاري که مي خواهد مي کند و تنها هنگامي پليس فعال مي شود که «دیک کوچیکه»پول خريد اسلحه از دلالان را نمي دهد و اداره پليس فاسد تحت نفوذ دلالان اسلحه بساط گروه تبهکاري را بر مي چينند، اما به غير پليس افراد متمکن شهر هم گويي اصلاً از چنين مکاني بي خبر هستند چرا که به قول «موشک»:«پولدارها درد ما را نمي فهميدند کارت پستال هاي ريودوژانيرو و شهر خدا رامي ديدند که آنجا را چون بهشت نشان مي داد». اسم اين شهر نفرين شده نام کنايي «سرزمین موعود» را دارد، اما در حقيقت بهشت تبهکاران و خيابان هايش به رنگ گلگون خون بي گناهان است شهري دوزخي که گويي خيلي از خداوند دور است.

پشت پرده فیلم :

از زبان کارگردان فیلم سرزمین موعود ( فرناندو میریس ) :

در اين چند ساله اخير كمتر فيلمى را به ياد داريم كه مثل «سرزمین موعود» هم اولين تجربه بلند يك كارگردان باشد و هم به طرز شگفت آورى مرعوب كننده از آب درآيد. واقعاً دشوار بود كه تصور كنيم بچه ها و نوجوان ها و نابازيگرهاى نه چندان خوش سيماى برزيلى، محله هاى فقيرنشين و حاشيه اى و زاغه هاى ريودوژانيرو، موضوع تكرارى دلال هاى مواد مخدر و اسلحه و خشونت مداوم بتوانند تماشاگران «سرزمین موعود» را تا اين اندازه ذوق زده و از خود بى خود كنند. از دوستان منتقد و تماشاگران ايرانى كه فيلم را ديده اند كسى را به ياد ندارم كه پس از تماشاى «سرزمین موعود» درباره لذت تماشاى فيلم حرفى نزده باشد. ضرباهنگ سريع و پرهيجان فيلم ، فيلمبردارى و تدوين درخشان و تحسين برانگيز آن و روايت خشن و نفسگير قصه و كارگردانى به معنى واقعى كلمه هنرمندانه فرناندو ميريس باعث شد تا «سرزمین موعود» در جشنواره هاى سرتاسر دنيا به نمايش درآيد و برنده نزديك به ۵۰ جايزه بين المللى شود. فيلم آرام آرام به اثرى كالت تبديل شده و فكر مى كنم همين كه كارگردانى «شهر خدا» نامزد جايزه اسكار امسال بود به اندازه كافى قدرت و توانمندى فوق العاده اين كارگردان ميانسال برزيلى را اثبات مى كند. فقط كافى است «سرزمین موعود» را با «دارودسته هاى نيويوركى» مارتين اسكورسيزى مقايسه كنيد تا متوجه شويد ميريس در اولين تجربه اش چندين قدم از استاد پيشى گرفته است. (فضاى فيلم به شدت شما را به ياد فيلم استاد مى اندازد) حالا مى توان به راحتى ادعا كرد كه اين فيلم در كنار «با او حرف بزن» (پدرو آلمودوبار)، «بدو لولا بدو» (تام تيكور)، «۲۱ گرم»، (الخاندرو ايناريتو)، «آملى» (ژان پيرژونه)، «مرثيه اى بر يك رويا»( دارن آرونوفسكى) و… (چقدر لذت بخش است كه مى توان اين فهرست را همچنان ادامه داد) جزء برترين و ماندگارترين آثار دهه اول قرن بيست و يكم به حساب مى آيد. نكته نگران كننده همين جا است. تماشاگرانى كه براى فيلم بعدى اين كارگردان- تعصب: قسمت بعدى- لحظه شمارى مى كردند (كه قرار بود هشت داستان مختلف را در هشت كشور دنبال كند) ناگهان متوجه شدند كه از اين كارگردان فيلمى با بازى رالف فاينس و راچل ويتس (بازيگر زن فيلم موميايى) با نام «باغبان هميشگى/ وفادار» و براساس رمانى از جان لوكاره (جاسوسى نويس مشهور) به روى پرده رفته است. نگرانى از آنجا ناشى مى شد كه آيا او هم به سرنوشت كارگردان هايى مثل كوئنتين تارانتينو، روبرت رودريگز، ديويد فينچر، كريستوفر نولان، برايان سينگر، والتر سالس، لوك بسون و… دچار شد؟ (استعداد هايى كه فيلم هاى اوليه شان شديداً شوق برانگيز بودند اما تماشاى فيلم هاى آخرشان ديگر شورى در ما نمى انگيخت.) آيا هاليوود زندگى هنرى او را هم مثل بقيه به مسير ديگرى كشانده است؟ (ظرف دو يا سه هفته آينده در مقاله اى مى خواهم درگيرى هاى ذهنى و پرسش هايم را درباره نسبت هاليوود و سينماگران مستعد با شما در ميان بگذارم.)«باغبان هميشگى / وفادار» با استقبال زياد منتقدان آمريكايى روبه رو شده و خب اين موضوع با توجه به حرف هاى ميريس واقعاً اميدواركننده است. متن زير مجموعه اى از گفت و گوهايى است كه ميريس با سايت ها و روزنامه هاى Seattle Weekly، The Chronicle Online، Film Threat، Suicidegirls، La Weekly، Filmforce، Azcenteral ، Moviefone و Yahoonews انجام داد.

•«شهر مردان» و روزهاى بعد از «سرزمین موعود»
من مهندس ساختمان بودم. در دوران جوانى به خاطر علاقه بى حد و حصرم به طراحى و نقاشى وارد دنياى انيميشن شدم. مى خواستم ببينم طرح هايم به هنگام حركت چه شكلى مى شوند. بعد از مدتى به ساخت فيلم هاى ويديويى و تجربى روى آوردم و كمى بعدتر به كارگردانى آثار مستقل تلويزيونى مشغول شدم. در تلويزيون كارم به ساخت آگهى هاى تجارى كشيد. براى تلويزيون چيزى در حدود ۱۰۰۰ آگهى ساختم. پس از ساخت اولين فيلمم _ سرزمین موعود- زندگى ام زير و رو شد. در دو سه سال گذشته نويسنده ها، بازيگران و كارگردان هاى زيادى به من گفتند كه «سرزمین موعود» شديداً آنها را تحت تاثير قرار داده است. واكنش هاى آنها براى من غيرقابل پيش بينى و ديوانه وار بود. من «سرزمین موعود» را در برزيل بدون حضور ستاره ها و بازيگران خيلى مشهور ساخته بودم. قصه آن درباره اوضاع كشور خودم بود. من موقع ساخت آن تنها به تماشاگران برزيلى فكر مى كردم، فيلمى با ۵۰۰ هزار نفر تماشاگر كه براى سينماى برزيل ايده آل بود. فيلم به كن رفت، سه ميليون تماشاگر آن را ديدند، كلى جايزه گرفت و در جشنواره هاى گوناگون در رشته هاى مختلف نامزد جوايز متعددى شد. تمام اين موفقيت ها از «هيچ چى» نشات گرفته بود. پس از اولين نمايش «سرزمین موعود» با كلى پيشنهاد مختلف و فيلمنامه هاى جورواجور روبه رو شدم. پس از نامزدى اسكار ديگر مرا به رسميت مى شناختند. حالا ديگر شهرت عمومى پيدا كرده بودم. همه مى خواستند با من كار كنند. مدام به من مى گفتند هر ايده اى دارى مال خودت ما فقط مى خواهيم تهيه كننده ات باشيم. به قول مدير برنامه هايم حالا ديگر مى توانستم دو فيلم خيلى خيلى افتضاح بسازم و همچنان اعتبارم را حفظ كنم. آنها برايم ۱۰۰ فيلمنامه فرستادند. وقتى مى گويم «۱۰۰ تا» حرفم را باور كنيد. من واقعاً ۱۰۰ فيلمنامه در خانه داشتم. از مهمترين هايش يكى «هم دست» بود كه دست آخر مايكل مان آن را ساخت و ديگرى اقتباسى از رمان
A Confederacy of Dunces (برنده جايزه پوليتزر) كه مدت ها قبل در مرحله ساخت متوقف بود. راستش را بخواهيد نمى دانستم چگونه آن را بسازم. خيلى آمريكايى بود و من پيش خودم فكر كردم با ساخت آن،يك فيلمنامه خوب را به معنى واقعى كلمه ضايع مى كنم. «شهر خدا» شرايط متفاوتى را جلوى پايم گذاشت. درهاى زيادى به رويم باز شده بود. با همه اين اوصاف ايده آل من ساخت فيلم هاى عظيم و پرزرق و برق نيست. خيلى دوست دارم در عرصه فيلمسازى شيوه پدرو آلمودوبار را در پيش بگيرم. او الگوى واقعى من است. ساختن فيلم هاى برزيلى براى تماشاگران سرتاسر دنيا، فيلم هايى با هزينه هاى نه چندان زياد، فيلم هايى با هزينه هاى معمولى و… اين همان چيزى است كه مى خواهم به آن برسم. اگر هم ايده هاى پرخرجى مثل «باغبان هميشگى/ وفادار» داشته باشم مجبورم آن را به زبان انگليسى بسازم. ببينيد شما نمى توانيد يك فيلم غيرانگليسى زبان با هزينه اى بيش از شش يا هشت ميليون بسازيد (اين كارى است كه دقيقاً آلمودوبار از عهده اش برمى آيد) چون اگر هزينه فيلمتان از اين رقم بيشتر شود، فروش فيلم مطمئناً پول ساختش را برنمى گرداند. بعد از «سرزمین موعود» به شدت مشتاق بودم تا فيلمى درباره «روند جهانى شدن» بسازم. اما وقتى قرارداد «باغبان هميشگى/ وفادار» را امضا كردم تازه فهميدم چقدر دوست دارم تا منتظر پيشنهادات آمريكايى ها بشوم. حس كردم مى خواهم آمريكايى ها پيشنهاد كار بعدى ام را به من بدهند چون كه تا پيش از اين اتفاق گوش من پر بود از قصه هايى كه درباره رفتار استوديوها مى گفتند. خب من متوجه شدم كه قضيه كاملاً با آن چيزى كه شنيده بودم متفاوت است. آنها واقعاً آدم هاى نازنين و باهوشى بودند و خواسته اى خلاف ميلم را مطرح نكردند. در طول كار كاملاً يار و همراه من بودند و بسيار با درايت عمل كردند. البته تجربه نمايش و پخش «شهر خدا» در آمريكا درس هاى زيادى براى من داشت. هاروى وينيستاين از همان ابتدا فيلم را خيلى تحويل گرفت. او به شدت از «شهر خدا» خوشش آمده بود. هاروى با من تماس گرفت و گفت: «اين فيلم لياقت بيشتر از اينها را دارد. ما مى خواهيم پول بيشترى خرج كنيم و فيلم نامزد اسكار شود.» به هر حال با اينكه اين اتفاق از نقطه نظر اقتصادى و تجارى براى من تجربه بدى بود من باز هم حاضرم به چنين كارى تن بدهم. مى دانم كه قرارداد خوبى امضا نكردم. راستش من آن موقع به «شهر خدا» اعتقاد چندانى نداشتم. اصلاً فكرش را نمى كردم كه يك فيلم كم هزينه برزيلى آن هم به زبان پرتغالى بتواند اينچنين جلب توجه كند. هاروى بيشتر از من فيلم را دوست داشت و بايد اذعان كنم كه آنها واقعاً مبلغ توافقى در قرارداد را تمام و كمال پرداختند. اما درباره «شهر مردان» بايد بگويم كه اثرى تلويزيونى است. مجموعه اى است كه ما براى تلويزيون توليد كرديم. بعد از ساخت «سرزمین موعود» ما مى خواستيم همچنان با آن بازيگر هاى جوان همكارى مان را ادامه دهيم. به همين دليل اين مجموعه را براى تلويزيون كارگردانى كردم. در حال حاضر سال اول آن را به پايان رسانيده ايم كه با موفقيت و استقبال خيلى زيادى همراه بود. امسال قرار است بخش ديگرى از آن را بسازيم. ۱۷ كشور اين مجموعه را از ما خريده اند و اخيراً آن را به Palm Picture در آمريكا فروختيم. قصه مجموعه درباره دو پسر جوان است كه حاشيه نشين و براى تامين زندگى شان به دنبال پول درآوردن هستند. با اين حال قصه ما كمدى است نه درام. «سرزمین موعود» درباره فروشندگان و دلال هاى مواد مخدر و جماعت حاشيه نشين بود.حالا اينجا با قصه اى درباره زندگى روزمره درون همان زاغه ها طرفيم كه اتفاقاً بامزه و خنده دار است.

نویسندگان : محمد . ج ، محمد . ش

ترجمه : حامد صرافى زاده

Wikipedia ( ویکی پدیای انگلیسی )
www.tebyan.net ( وب سایت ادبی هنری تبیان )

منبع : http://www.۱۰۰film.blogfa.com

دسته‌بندي‌ها: معرفي فيلم ~ بازتاب

ديدگاه شما چيست؟