Rain man

{ یکشنبه،۱۰/مهر/۱۳۹۰ }

آیا تاکنون یک لحظه هم به ذهنتان خطور کرده است که نسبتی با یک فرد عقب مانده ی ذهنی داشته باشید؟ یا ممکن است با یک گربه ارتباط برقرار کنید؟ من قصد ندارم بین خودم و یک شخص عقب مانده ی ذهنی مقایسه ای به عمل آورم، اما من دو گربه دارم که رابطه ام با آنها خیلی خوب و وجودشان برای من مهم است . ولی هیچ وقت نفهمیدم گربه ها به چه می اندیشند . اهمیتی هم برایم ندارد . این دقیقاً همان موقعیتی است که چارلی بابیت (تام کروز) در فیلم رین من (مرد بارانی ) با آن مواجه شده است . برادرش ریموند (داستین هافمن) به یک عقب ماندگی ذهنی حاد دچار است . او هیچ مشکلی برای صحبت کردن ندارد،طبق برنامه روزانه اش عمل می کند، به روش های بازی بیس بال کاملاً آشناست ، برنامه غذایی اش را مرور می کند و اگر کوچک ترین بی نظمی در آن ببیند ، به شدت برخورد می کند. او حتی قادر است تا ۴۶ بشمارد و جذر اعداد را در یک چشم بهم زدن بگیرد . اما واقعاً “او به چه می اندیشد؟”
یکی از لحظات درخشان فیلم رین من صحنه ای است که چارلی احساسش را درباره ی ریموند بروز می دهد ، در حالی که با عجز کامل فریاد بر می آورد : ” من میدانم که پشت این چهره و رفتار کسی پنهان شده است ! ” اما چه کسی ؟ و کجا؟ رین من سعی دارد به سوالاتی پاسخ گوید که آنها را فقط احساسات می تواند پاسخ گوید و نه واقعیت . این فیلم به مانند فیلم چارلی نیست که معجزه ای شفا بخش در آن رخ دهد .
رین من تلاش می کند تا محدودیت های ریموند را به تصویر بکشد ، چرا که داستان فیلم بر پایه محدودیت ها طراحی شده است و نیز در سوی دیگر قابلیت های محدود چارلی را در عشق ورزی به همنوع و درک دیدگاه هایشان را ترسیم می کند. در سکانس آغازین فیلم ما چارلی را ملاحظه می کنیم در حالی که دیوانه وار در حال رانندگی است تا با جیبی وزین به بازار فروش اتومبیل های وارداتی در لوس آنجلس برسد. او با حالتی غمگین و کسالت بار اتومبیل را می راند. روزی نامه ای از جانب پدرش دریافت می کند – پدری که در طول چندین سال هیچ گاه ارتباطی با یک دیگر نداشته اند – در متن نامه نوشته شده که پدرش در نقطه ای دور دست ، فوت کرده و ارثی برای او به جا گذاشته است . ارثیه عبارت است از یک بیوک رُدمستر مدل ۱۹۵۹ و مبلغ ۳ میلیون دلار پول که باید طبق توصیه پدر آن را به دست آورد.

این توصیه چه می تواند باشد؟ به مانند یک کارآگاه تازه کار، چارلی قضایا را دنبال می کند و در نهایت ناباوری در می یابد که باید از برادر بزرگترش – که هیچ گاه از وجود وی خبر نداشته – نگهداری کند . یک نوع برادر عقب مانده که تمام عمرش را در موسسه نگهداری از این نوع بیماران به سربرده است . او به ملاقات ریموند در محل زندگی وی ، می رود. چارلی او را یک آدم میانسال، با صدایی تخت، و آشنا به دنیای روش و حرکت در میابد . کسی که “دقیقاً” از همه چیز سر در می آورد ،مثلاً می داند که “دقیقاً” پوره نشاسته در فهرست غذا هست و برنامه مورد علاقه او در تلویزیون “دقیقاً” برنامه ی مربوط به هوا و فضانوردی است. رین من در دنباله مکاشفه خود به داستانی می پردازد که قدمتی برابر با عمر کوه ها دارد . چارلی با عصبانیت – برای اینکه بتواند به سهم الارث خود برسد – ریموند را از آن اقامتگار روحی – روانی ، برمی گیرد تا با خود به کالیفرنیا ببرد . البته ریموند سوار هواپیما نمی شود ( چرا که “دقیقاً از آمار حوادث و تصادفات هوایی آگاه است ) پس ، چارلی ریموند را در کنار خود می نشاند و با همان بیوک مدل سال ۱۹۴۹ سفر مکاشفه ادیسه وارش را آغاز می کند . یک فرمول قدیمی در این قسمت رعایت شده است . یعنی شات ها و فیلمبرداری های بسته از اتومبیل و تاکید بر غروب به علامت پایان ، نوعی نقطه گذاری.
“البته” این سفر آنها سفری خالص و به روشی تماماً آمریکایی است . “البته” سفر آنها پرتنش است و “دقیقاً” برای ریموند سفری متفاوت است چرا که او می داند این سفر یک کاوش فضایی نیست.در طول داستان فیلم، همه چیز برای ما تغییر می کند ولی برای ریموند هیچ چیز تغییر نمی کند . در یکی از توقف گاه های بین راه، او با لجاجت خاص خودش ، نمی خواهد برنامه ی غذایی اش را بشکند. حتماً باید شربت شیره قند روی میز باشد ، قبل از اینکه کیک شکلاتی را بیاورند . چارلی به دنیای ریموند ابداً اهمیتی نمی دهد و ترجیح می دهد که کار خودش را بکند و اجازه دهد اون یز به میل خود عمل کند. اما در پایان سفر اوضاع تغییر می کند چارلی به این نکته می رسد و در می یابد که به برادرش علاقه مند است و تصمیم می گیرد این علاقه را حفظ کند و بفهمد که او را همین گونه که هست باید بپذیرد.
رین من فیلمی است که کروز و هافمن مدت های مدیدی آرزوی بازی در آن را در سر می پروراندند . هنگامی که بری لیونسون کار را قبول کرد ، چند کارگردان دیگر قبل از او تا پای قرار دارد رسیده بودند اما در نهایا از ساختن آن منصرف شدند ، البته مشکل اصلی شخصیت ریموند بود. اگر طبق روال داستان این شخصیت باید تغییر کند، چگونه می توان آن را عملی کرد؟ چگونه می توان آدمی که عمری را در خلوت خود و با برنامه های روزانه خاص خودش پرورش یافته بود، تغیر داد؟ هنرپیشه های انگشت شماری بودند که می توانستند این نقش را با خود تطبیق دهند اما هافمن تنها کسی است که همیشه ناممکن هارا ممکن می سازد . او به همان صورتی که برای بازی در فیلم توتسی (نقش یک زن را بازی کرد) نقش را گرفت، برای بازی در این فیلم نیز به همان گونه عمل کرد؛ شما بلند قدتر موزد نظرتان است ؟ مهم نیست من قادر به بازی در آن نقش هستم . کوتاه تر در نظر دارید؟ آن هم مهم نیست من می توانم نقش آدم کوتاه تر را بازی کنم . شما یک گوجه فرنگی می خواهید ؟!!! … و این گونه بود که او توانست نقش یک عقب مانده ذهنی را بازی کند. در پایان فیلم رین من به شخصیت ریموند که نقشش را هافمن بازی می کرد علاقمند شدم. نمی دانم چگونه هافمن مرا به این سمت هدایت کرد چرا ککه او اصلاً نقش را در قالب دوست داشتنی ، مضحک یا دلسوزانه بازی نکرد . اون قش را کاملاً بی تحرک ، بی واکنش و با رعایت حد میانه ، ایفاک رد . هیچ گاه هیچ عملی از او سر نمی زند مگر وقتی که برنامه روزانه اش شکسته شود.
من میتوانم این را درک کنم که چگونه تام کروز احساس محبتش به او جلب شد ، چرا که خودم هم همین احساس را پیدا کردم . من ریموند را به خاطر آنچه بود دوست داشتم و نه آنچه نبود یا نمی توانست باشد . تمام تغییرات فیلم متوجه و گریبانگیر چارلی است ، چرا که او در ابتدا انسانی مادی است و در خط پول و اعتبار گام بر می دارد . در پایان فیلم چارلی به نتایج بزرگتری می رسد . اینکه چگونه به دیگران توجه کند ، چگونه به سخن دیگران گوش فرا دهد و در نهایت اینکه چگونه توجهش را درست و صحیح به کسی معطوف کند . او به سادگی تمام، به دنیایی می رسد که برایش از دنیای معامله اتومبیل با اهمیت تر هست . در این تغییر دوست دخترش سوزانا (والریا گولینو) – دختری از آمریکای لاتین – بسیار سهیم است . و گرچه او را به شدت دوست دارد ولی سعی می کند دست و پا گیر نباشد و او را در مسیر درست زندگی هدایت کند .
ما در پایان فیلم رین من از خود می پرسیم : ” چه آموختیم ؟ ” به نظر من فیلم درباره “قبول کردن ، باور داشتن و پذیرفتن” است . چارلی در این فیلم ابتدا کسی است که دیگران برایش مهم نیستند ، با قدرت سعی می کند سکان زندگیش را خودش در دست بگیرد و کورکورانه خود را در خود گم کند . آن چیزی که ریموند به او می آموزد این است که خونسرد باشد، چرا که هر چقدر برای توانایی زحمت بکشد ، همیشه کمتر از دیگر مردم تواناست . مردم کار خود را می کنند، بدون اینکه توجه کنند چارلی بابیت دارد از اعماق وجود خود فریاد می کشد . ریموند بسیار آموخته ها دارد که به چارلی منتقل کند ؛ حتی در دنیای محصور و خصوصی خودش.

جوایز
اسکار بهترین فیلم
اسکار بهترین کارگردانی
اسکار بهترین بازیگر مرد برای داستین هافمن
اسکار بهترین فیلمنامه
نامزد اسکار بهترین طراحی صحنه
نامزد اسکار بهترین فیلم برداری
نامزد اسکار بهترین تدوین
نامزد اسکار بهترین موسیقی متن
جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم درام
جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر برای داستین هافمن
جایزه طلایی جشنواره بین‌المللی فیلم برلین

منتقد : راجر ایبرت
مترجم و بازنویس: علی نصرآبادی
MasterDarkboy.blogfa.com

دسته‌بندي‌ها: معرفي فيلم ~ بازتاب

ديدگاه شما چيست؟