<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زيرنويس پارسي &#187; کتاب</title>
	<atom:link href="http://www.farsisubtitle.com/weblog/category/book/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.farsisubtitle.com/weblog</link>
	<description>پايگاه رسمي خبررساني سايت زيرنوس پارسي</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 22:16:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>مورچه‌ی از تنهایی به خود پیچید!</title>
		<link>http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/11/book/hossien-panahi/</link>
		<comments>http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/11/book/hossien-panahi/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Feb 2008 13:28:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی بهمنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب]]></category>
		<category><![CDATA[حسين پناهي]]></category>
		<category><![CDATA[دكلمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/11/literature/hossien-panahi/</guid>
		<description><![CDATA[خیلی متن نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم ، یک جورایی حس میکنم گزافه گویی هستش! در مورد حسین پناهی میشه خیلی حرف زد ، میشه فقط بیوگرافی‌اش رو گفت ، میشه روی دلیل رها کردن تحصیلات حوزه و لباس مذهبی‌اش خیلی داستان‌گویی کرد و روش بحث کرد و میشه کلی گفت و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img src="http://blueworks.wordpress.com/files/2008/02/panahi.jpg" alt="حسین پناهی : ساده و صمیمی و آدم" /></p>
<p align="justify">خیلی متن نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم ، یک جورایی حس میکنم گزافه گویی هستش!<br />
در مورد حسین پناهی میشه خیلی حرف زد ، میشه فقط بیوگرافی‌اش رو گفت ، میشه روی دلیل رها کردن تحصیلات حوزه و لباس مذهبی‌اش خیلی داستان‌گویی کرد و روش بحث کرد و میشه کلی گفت و گفت و گفت تا آدمیِ جذبش بشه تا اونجایی که نشنیده و نخونده گرفتار اسم‌اش شد، مثل خیلی‌هایی که کارهای سهراب و فروغ و شاملو و سایه و احمدرضا احمدی و اخوان ثالث و حتی حافظ و خیام و مولانا و &#8230; رو نخوندن و نشنیدن و ندیدن ولی همین که سلام کنی باهاشون و بحث رو شروع میکنن و چند ساعت برات شر و ور میگن و نوشته های منتقدین ادبی رو از حفظ میگن ! ولی برای اینکه حسین پناهی رو بشناسین فقط کافیه همین دو تا دکلمه‌اش رو گوش کنین، معلومه چون ریگ ، مجهوله چون راز ، معلوم دل‌ه و مجهول چشم. صداش رو از پائین بگیرین و اگه خوشتون اومد توی بخش کامنت‌ها بگید تا لیست کتاب‌های شعر و داستان و کاست‌هاش رو براتون بذارم :<br />
<strong>۱٫</strong> <a href="http://www.mediafire.com/?7qujyndyo7k" target="_blank">همه چیز از یاد آدم میره &#8230;</a><br />
<strong>۲٫</strong> <a href="http://www.mediafire.com/?7y4a3ndj3xf" target="_blank">چشم منو انجیر</a></p>
<img src="http://www.farsisubtitle.com/weblog/?ak_action=api_record_view&id=27&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/11/book/hossien-panahi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روایتی از حضور لوئیس بونوئل در ایران</title>
		<link>http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/10/movies/luis-bunuel-in-iran/</link>
		<comments>http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/10/movies/luis-bunuel-in-iran/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 10:25:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی بهمنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[كتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفي فيلم]]></category>
		<category><![CDATA[با آخرين نفس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[سالوادور دالي]]></category>
		<category><![CDATA[سوررئاليسم]]></category>
		<category><![CDATA[لوئيس بونوئل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/10/book/luis-bunuel-in-iran/</guid>
		<description><![CDATA[یک داستان مطبوع کارمن کوچولو دختر خیلی سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره خاص و عام بود.مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد و با هوشیاری خود دیواری در جلو دخترش در برابر دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شده بود مادرش هم به شدت نگران شد و با خودش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><strong>یک داستان مطبوع</strong></p>
<p dir="rtl" align="justify">کارمن کوچولو دختر خیلی سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره خاص و عام بود.مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد و با هوشیاری خود دیواری در جلو دخترش در برابر دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شده بود مادرش هم به شدت نگران شد و با خودش فکر کرد : &#8220;روزی که دخترم برای اولین بار عادت ماهیانه شود ، با معصومیت طلایی اش خداحافظی خواهد کرد &#8221; مادر برای حل این مشکل راهی یافت وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد ، مثل دیوانه ها به خیابان دوید و با دسته بزرگی گل سرخ بازگشت . &#8221; بیا دخترم ، این ها رو بگیر ؛ حالا تو داری یک زن میشوی . &#8221; و کارمنچیتا ، شادمان و فریفته‌ی آن گل‌های سرخ زیبا ، فراموش کرد که عادت ماهیانه بشود  . هر ماه ، دوازده بار در سال و برای سالهای متمادی ، کارمنچیتا با همین روش خر میشد و از آن حقیقت مشمئزکننده در امان میماند .</p>
<p dir="rtl" align="justify">به محض این که سایه های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر میشدند ، مادرش هم گلهای سرخ را در دستان او میگذاشت .</p>
<p dir="rtl" align="justify">کارمنچیتا چهل ساله شد . مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود ، هنوز او را کارمنچیتا صدا میزد ؛ اگر چه دیگران همه به او دوناکارملا میگفتند . آن سال ، ماهی آمد که دیگر سایه زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند  ، بنابراین مادر به او یک دسته گل سفید داد . &#8221; بیا دخترم ، حالا که تو از زن بودن دست کشیدهای ، این آخرین دسته گلی است که به تو تقدیم میکنم . &#8221; کارمنچیتا برآشفت &#8221; اما مامان من تا حالا هیچوقت نمی دانستم که یک زن هستم . &#8221; و مادرش پاسخ داد &#8221; دیگر بدتر ، دخترم . &#8221; همان دسته گل سفیدی را وقتی که دیگر پژمرده ، بی‌گلبرگ،خشکیده و از هم پاشیده شده بود ، روی تابوت کارمنچیتا نهادند .</p>
<p dir="rtl" align="justify"><strong>یک داستان نامطبوع</strong></p>
<p dir="rtl" align="justify">سن بحرانی مری کوچولو هم که فرا رسید ، مادرش میخواست همان کاری را بکند که مادر کارمچیتا کوچولو کرده بود ، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است ، یک دسته گل سرخ به او داد .  اما مری کویتا از کارمنچیتا خیلی بی‌حیاتر بود ، دسته گل را گرفت ، پنجره را باز کرد ، گل ها را بیرون انداخت و عادت ماهیانه شد</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal" align="justify"> از اسپانیایی ، نوشته شده به سال۱۹۲۷</p>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify">داستانی که در بالا خواندید یکی از داستانهایی است که توسط &#8221; لوئیس بونوئل &#8221; اسپانیایی الاصل نوشته است علاقه‌مندان به سینما و مکتب سوررئالیسم مطمئناً از اهمیت و تاثیرگذاری فیلمها و آثار &#8221; لوئیس بونوئل &#8221; در تاریخ سینما و هنر آگاه هستند ، همانگونه که &#8221; سالوادور دالی &#8221; مهمترین بنیانگذار مکتب سورئالیسم در هنر نقاشی است &#8221; لوئیس بونوئل &#8221; هم مهمترین بینانگذار مکتب سوررئالیسم در هنر سینماست .</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal" align="justify">این دو با همکاری یکدیگر اقدام به ساخت یکی از ماندگارترین آثار سینمایی جهان پرداخته اند که بی شک مشهورترین اثر سورئالیستی تاریخ سینما نیز می باشد ، نام این اثر &#8221; سگ آندلسی &#8221; میباشد . برای خواندن فیلمنامه و همچنین مشاهده فیلم &#8221; سگ آندلسی &#8221; از لینک های زیر استفاده کنید :</p>
<p dir="rtl" align="justify">[ <a href="http://video.google.com/videosearch?q=Un%20chien%20andalou" target="_blank">+</a> ] مشاهده فیلم کوتاه &#8221; سگ آندلسی &#8220;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal" align="justify">[ <a href="http://www.khabgard.com/adab/lib/17.htm" target="_blank">+</a> ] فیلمنامه &#8220;سگ آندلسی&#8221; به فارسی با برگردان &#8220;محمد ارژنگ&#8221;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal" align="justify">و اما در مورد  داستان بالا می بایست عرض کنم که این داستان یکی از ۲۸ داستان و شعری است که به صورت یک مجموعه گردآوری شده اند و در کتابی به بعنوان &#8221; بونوئلی ها &#8221; توسط خانم <a href="http://www.shivamoghanloo.com/" target="_blank">&#8221; شیوا مقانلو &#8220;</a> به فارسی برگردانی شده است و توسط انتشاراتی &#8221; نشر چشمه &#8221; منتشر و در دسترس عموم علاقه‌مندان قرار گرفته است . این کتاب [ به خصوص داستان کوتاهی که در بالا آمده است ] یکی از بهترین کتابهایی است که در طول چند سال گذشته خوانده‌ام و همیشه احساس خوبی نسبت به‌آن داشته ام ! خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنم ! نکته دیگر را برای هموطنانی مینویسم که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند شما می توانید این کتاب را با این عنوان از کتابفروشی‌های دیگر کشورها تهیه کنید :</p>
<p style="text-align: left" align="justify">[ <a href="http://www.amazon.com/exec/obidos/external-search/002-1408708-5804826?tag=groowesearcht-20&amp;mode=blended&amp;keyword=An+unspeakable%20betrayal%20%3A%20selected%20writings%20of%20Luis%20Bunuel&amp;Submit.x=10&amp;Submit.y=9" target="_blank">+</a> ] An unspeakable betrayal : selected writings of Luis Bunuel</p>
<p dir="rtl" align="justify">کتاب دیگری از بونوئل که خواندنش را شدیداً توصیه میکنم را میتوانید با عنوان &#8221; با آخرین نفسهایم ( خاطرات لوئیس بونوئل ) &#8221; با برگردان به پارسی &#8221; علی امینی نجفی &#8221; که توسط انتشاراتی &#8221; هوش و ابتکار &#8221; منتشر شده است تهیه کنید ! از آنجا که این کتاب با ترجمه پارسی کتابی کمیاب است شما میتوانید با کمی جستجو نسخه الکترونیکی اش را با ترجمه پارسی پیدا کنید ! برای یافتن نسخه پارسی الکترونیکی کتاب از <a href="http://www.google.com/search?q=%D8%A8%D8%A7+%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86+%D9%86%D9%81%D8%B3%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85+%28+%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA+%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3+%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%88%D8%A6%D9%84+%29&amp;hl=en&amp;sourceid=g" target="_blank">اینجا</a> شروع کنید .  هموطنانی که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند می توانند این کتاب را با مشخصات زیر از کتابفروشی‌های دیگر کشورها تهیه کنند :</p>
<p style="text-align: left" align="justify">[ <a href="http://www.amazon.com/exec/obidos/external-search/002-1408708-5804826?tag=groowesearcht-20&amp;mode=blended&amp;keyword=Mon+dernier%20soupir&amp;Submit.x=10&amp;Submit.y=9" target="_blank">+</a> ] Luis Bunuel , Mon dernier soupir , Robert Lafont  , S.A , Paris , 1982</p>
<p dir="rtl" align="justify">چند کتاب دیگر هم از جمله فیلمنامه‌های آثار لوئیس بونوئل به پارسی برگردانی شده است که بخاطر یاری نکردن حافظه‌ام در حال حاضر ، شاید بعداً در موردشان یادداشتی بنویسم !</p>
<p align="justify"><font color="#808080">• مطلب فوق برای اولین بار در ۲۳ مردادماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی در وبلاگ پیکسل پست (وبلاگ شخصی مرتضی بهمنی) منتشر شده است.</font></p>
<img src="http://www.farsisubtitle.com/weblog/?ak_action=api_record_view&id=5&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.farsisubtitle.com/weblog/1386/10/movies/luis-bunuel-in-iran/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
