در سوگ ضد قهرمانان گذشته ……

{ جمعه،۲/اردیبهشت/۱۳۹۰ }

تاپیک طرفداران خاطرات یک خون آشام ….به صف طرفداران خاطرات یک خون آشام بپیوندید ….من عاشق اون سریالم ….جاش هالووی خیلی با حاله …….دیشب ومپایر چی چی رو دیدم ….دیمن خیلی خوشتیپه …..خاک تو سر اون دختره انصافا استفن خیلی بی مزه است ….وای گاسیپ گرل رو دیدی ؟ دیشب فصل چها رو دیدم ….من از همه بیشتر از چاک خوشم میاد …..حتما شما هم جملاتی از این قبیل را دیده یا شنیده اید  اما چرا و چطور ضد قهرمانان اینقدر محبوب شده اند و چرا قهرمانان اینقدر کم رنگ و گاها مغضوب …. از آنجا که فاصله ی بین ضد قهرمان و قهرمان هر روزه کمرنگ تر میشود بگذارید از قهرمانان شروع کنم …

اپیزود اول

حتما شما هم مرد عنکبوتی را دیده اید …سوپر من  را چطور؟ قهرمانان این فیلم ها بیش از آنکه محبوبیت خود را مدیون اعمال فوق العاده ی خودشان باشند مدیون ضد قهرمان هایی هستند که کسی جرئت مقابله با آنها را ندارد جز قهرمانان قصه .  اگر پرفسور دیوانه ای نبود تا برای خودش دستهای مکانیکی بسازد مرد عنکبوتی چطور میتوانست قهرمان شود ؟اگر هیچ دانشمند دیوانه ای نبود …..اگر نورمن دیو سبز نمیشد و اگر …..آنگاه به گمانم یک روز محض زیبا سازی شهر تارهای مرد عنکبوتی را جمع میکردند و خودش را زندانی . در سوپر من مرد ماورایی فضایی بود ….اما مردم دوست نداشتند مردی از سیاره ای دیگر نجات دهنده شان باشد این شد که پیتر پارکر و هزاران کمیک استریپ دیگر روانه شدند ….مردانی که تا چند وقت پیش عادی بودند و اینگونه به مردم القا شد که : نفر بعدی ممکن است شما باشید ….

اپیزود دوم

اما مشکل این بود که از یک جایی این قهرمان های ابدی پاسخگو نبودند …از یک  جایی مردم نتوانستند با این کاراکتر ها ارتباط برقرار کنند و از یک  جایی وقتی دیدند در مصیبت های هرروزه هیچ مرد عنکبوتی نیست که فرزاندشان را از زنده زنده سوختن نجات دهد دست از خیال بافی برداشتند . اما هالیوودی ها برعکس . آنها تازه داشتند قهرمان های جدید میساختند .و این بار هر کسی میتوانست در این جایگاه باشد ….مهم نبود شما قاتلید یا کلاهبردار …..در این فیلم ها به شما فرصتی داده میشد تا قهرمانی باشید که هیچگاه نمیتوانید باشید ….تا مردی باشید که مورد تحسین همگان است و اینجاست که ساویر قاتل و کلاهبردار میشود محبوب دلها و دیمن جدا از همه ی قتل و غارت هایش میشود یک مرد جذاب …..اینجاست که ضد قهرمانها قهرمان میشوند …مردانی که از هیچ نظر متعالی نیستند و هیچ خاصیتی ندارند مگر اینکه عاشقند و گاها محض عشقشان کارهای خوبی میکنند ….و اینجاست که فراموش میکنیم ساویر چند زندگی را نابود کرده و یا یک  مرد بیگناه را به قتل رسانده …اینجاست که قتل پدر توسط دختر محکوم نمیشود و حتی ؛ به قدری عادی تلقی میشود که بیننده کیت را بیگناه میداند …..

اپیزود سوم

ضد قهرمانهای گذشته هر چه که بودند تکلیفشان مشخص بود ….به قول کویینز یک قهرمان دیگر و بعد  یک جنایت بدون فکر دیگر ….ضد قهرمانان گذشته بدون دلیل آدم میکشتند ولی ضد قهرمانهای امروزی خود قهرمان قصه اند و کشتن هایشان  همه موجه و قابل قبول….ضد قهرمان ها ی امروزی خطرناک ترند ….اگرچه به دلیل مفاسدشان نام قهرمان نمیگیرند اما در نقش اول قصه و به جای قهرمان می ایستند ….ضد قهرمانانی که تماما بد نیستند و این نقطه ی کوچک باعث میشود قتل هایشان جذاب جلوه کند ….کلاهبرداری هایشان زیبا و برای اینکه جای شکی نماند شاید کمی از زندگی گذشته ی وی را نمایش دهند تا همه بدانند که این قسمت بد ماجرا تقصیر جامعه است نه کسی دیگر ….ضد قهرمانان  یا همان قهرمانان امروزی مثل گذشته کامل نیستند و این یعنی اینکه مهم نیست چه کرده اید …..ممکن است نفر بعدی شما باشید…….

برگرفته از وبلاگ سینما بلاگ

ارسال شده در ادبيات ~ ۱ پاسخ

داستانهای کوتاه

{ جمعه،۲/اردیبهشت/۱۳۹۰ }

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد …

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد . 

سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند…
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد …
دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست …
مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود …

نوشته شده توسط mmsaffar . برای خواندن داستانهای بیشتر به اینجا مراجعه کنید .

ارسال شده در ادبيات ~ بدون پاسخ

می آیی

{ سه شنبه،۲۲/بهمن/۱۳۸۷ }

سیه گیسوی شب
به کرشمه
بسته دست و پای تاک
در سودای تاریکی و آینه
می آیی
گریبان دریده، سینه چاک
ستاره ها می نوشند سپید سینه را
مستانه
می زنند ره خواب
من در زیر و بم نت ها
ترانه تو را تجربه می کنم
و تو
اندوه مرا می سپاری به خاک …

برگرفته از وبلاگ “آب تا رنگ”
abtarang.blogfa.com

ارسال شده در ادبيات ~ بدون پاسخ

برشی از بادبادک باز خالد حسینی

{ یکشنبه،۱۹/خرداد/۱۳۸۷ }

برداشت سینمایی رمان بادبادک‌باز با تم شرقی خودش برای ایرانی‌ها هم می‌تواند بسیار جالب باشد ، چون که به خصوص در اوایل رمان بارها به نام ایران اشاره شده است ، ایران در کودکی امیر مظهر آبادانی ، هنر و پیشرفت بوده است.

از بودن یک سکانس در رابطه با ایران می‌توان در این فیلم مطمئن بود ، سکانسی که در آن امیر از خاطره فیلم ‌دیدن‌هایش می‌گوید:
«برای اولین بار فیلم وسترن را باهم
(حسن) دیدیم ، ریو براوو ، که جان وین بازی کرده بود ، توی سینما پارک ، رو به روی کتاب‌فروشی مورد علاقه من. یادم هست به بابا التماس کردیم ما را ببرد ایران تا جان وین را از نزدیک ببینیم. بابا یکدفعه آن خنده توفانی جانانه‌اش را سر داد -با صدایی که شبیه گاز دادن کامیون بود- و وقتی دوباره توانست حرف بزند ، مفهوم دوبله کردن را برایمان توضیح داد. من و حسن یکه خوردیم. هاج و واج ماندیم. جان وین اصلا فارسی حرف نمی‌زد و ایرانی هم نبود! آمریکایی بود ، درست مثل زن‌ها و مردهای گیس‌بلند و مهربانی که با پیرهن‌های رنگ روشن و کهنه ، همیشه دور و بر کابل پلاس بودند. ریو براوو را سه بار دیدیم ، اما فیلم وسترن مورد علاقه‌مان ، «هفت باشکوه» را سیزده  بار. هر بار وقتی در آخر فیلم بچه‌های مکزیکی چارلز برانسون را -که دیگر معلوم شده بود او هم ایرانی نیست- دفن می‌کردند ، گریه می‌کردیم.»

سکانسی در فیلم هست که در آن «نوید نگهبان» قسمتی از فیلم هفت باشکوه را به فارسی دوبله کرده است.

تریلر فیلم بادبادک‌باز را می توانید در اینجا ببینید.

سایت رسمی خالد حسینی
سایت فیلم بادبادک‌باز

برگرفته از تارنمای ۱pezeshk.com

ارسال شده در ادبيات ~ بدون پاسخ

مولانا

{ پنجشنبه،۹/اسفند/۱۳۸۶ }

ای دل چه اندیشیده ای در عــــــــــــــذر آن تقصیر ها ؟

زآن سوی او چندان وفـــــــــا زین سوی تو چندین جفا

زآن سوی او چندان کرم ، زین سو خلاف و بیش و کم

زآن سوی او چندان نـــعم ، زین سوی تو چندین عطا

زین سوی تو چندین حــــــــــسد ، چندین خیال و ظن بد

زآن سوی او چندان کـشش چندان چشش ، چندان خطا

چندین چشش از بهر چه ؟ تا جــــــان تلخت خوش شود

چندیدن کــــــــــشش از بهر چه ؟ تا در رسی در اولیا

از بد پــــشیمان می شوی ، الله گویــــــــــــــــان میشوی

آن دم تو را او می کُشد ، تا وا رهاند مـــــــــــــر تو را

از جرم ترسان می شوی ، وز چــاره پرسان میشوی

آن لـــــــــــــــحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا ؟

گر چشم تو بر بـــــــست او چون مهره ای در دست او

گــــــــــــــــــــــــاهی بغلتاند چنین ، گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو ســــــــــــــودای سیم و زر و زن

گاهی نــــــــــــــــــــــهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان و آن سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد با بـــــــــــــــــــــــــشکند کشتی در این گردابها

چندان دعا کن در نـــــــــــــــــهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آســـــــــــــــــــــــمان در گوش تو آید صدا

بانـــــگ شُعیب و ناله اش و آن اشک همچون ژاله اش

چون شد ز حد ، از آســــــــــــــمان آمد سحرگاهش ندا :

(( گـــــــــــــــــر مجرمی بخشیدمت وز جُرم آمرزیدمت

فردوس خــــــــواهی دادمت خامُش ، رها این این دعا ))

ارسال شده در ادبيات ~ بدون پاسخ