برشی از بادبادک باز خالد حسینی

{ یکشنبه،۱۹/خرداد/۱۳۸۷ }

برداشت سینمایی رمان بادبادک‌باز با تم شرقی خودش برای ایرانی‌ها هم می‌تواند بسیار جالب باشد ، چون که به خصوص در اوایل رمان بارها به نام ایران اشاره شده است ، ایران در کودکی امیر مظهر آبادانی ، هنر و پیشرفت بوده است.

از بودن یک سکانس در رابطه با ایران می‌توان در این فیلم مطمئن بود ، سکانسی که در آن امیر از خاطره فیلم ‌دیدن‌هایش می‌گوید:
«برای اولین بار فیلم وسترن را باهم
(حسن) دیدیم ، ریو براوو ، که جان وین بازی کرده بود ، توی سینما پارک ، رو به روی کتاب‌فروشی مورد علاقه من. یادم هست به بابا التماس کردیم ما را ببرد ایران تا جان وین را از نزدیک ببینیم. بابا یکدفعه آن خنده توفانی جانانه‌اش را سر داد -با صدایی که شبیه گاز دادن کامیون بود- و وقتی دوباره توانست حرف بزند ، مفهوم دوبله کردن را برایمان توضیح داد. من و حسن یکه خوردیم. هاج و واج ماندیم. جان وین اصلا فارسی حرف نمی‌زد و ایرانی هم نبود! آمریکایی بود ، درست مثل زن‌ها و مردهای گیس‌بلند و مهربانی که با پیرهن‌های رنگ روشن و کهنه ، همیشه دور و بر کابل پلاس بودند. ریو براوو را سه بار دیدیم ، اما فیلم وسترن مورد علاقه‌مان ، «هفت باشکوه» را سیزده  بار. هر بار وقتی در آخر فیلم بچه‌های مکزیکی چارلز برانسون را -که دیگر معلوم شده بود او هم ایرانی نیست- دفن می‌کردند ، گریه می‌کردیم.»

سکانسی در فیلم هست که در آن «نوید نگهبان» قسمتی از فیلم هفت باشکوه را به فارسی دوبله کرده است.

تریلر فیلم بادبادک‌باز را می توانید در اینجا ببینید.

سایت رسمی خالد حسینی
سایت فیلم بادبادک‌باز

برگرفته از تارنمای ۱pezeshk.com

ارسال شده در ادبيات ~ بدون پاسخ

مولانا

{ پنجشنبه،۹/اسفند/۱۳۸۶ }

ای دل چه اندیشیده ای در عــــــــــــــذر آن تقصیر ها ؟

زآن سوی او چندان وفـــــــــا زین سوی تو چندین جفا

زآن سوی او چندان کرم ، زین سو خلاف و بیش و کم

زآن سوی او چندان نـــعم ، زین سوی تو چندین عطا

زین سوی تو چندین حــــــــــسد ، چندین خیال و ظن بد

زآن سوی او چندان کـشش چندان چشش ، چندان خطا

چندین چشش از بهر چه ؟ تا جــــــان تلخت خوش شود

چندیدن کــــــــــشش از بهر چه ؟ تا در رسی در اولیا

از بد پــــشیمان می شوی ، الله گویــــــــــــــــان میشوی

آن دم تو را او می کُشد ، تا وا رهاند مـــــــــــــر تو را

از جرم ترسان می شوی ، وز چــاره پرسان میشوی

آن لـــــــــــــــحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا ؟

گر چشم تو بر بـــــــست او چون مهره ای در دست او

گــــــــــــــــــــــــاهی بغلتاند چنین ، گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو ســــــــــــــودای سیم و زر و زن

گاهی نــــــــــــــــــــــهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان و آن سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد با بـــــــــــــــــــــــــشکند کشتی در این گردابها

چندان دعا کن در نـــــــــــــــــهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آســـــــــــــــــــــــمان در گوش تو آید صدا

بانـــــگ شُعیب و ناله اش و آن اشک همچون ژاله اش

چون شد ز حد ، از آســــــــــــــمان آمد سحرگاهش ندا :

(( گـــــــــــــــــر مجرمی بخشیدمت وز جُرم آمرزیدمت

فردوس خــــــــواهی دادمت خامُش ، رها این این دعا ))

ارسال شده در ادبيات ~ بدون پاسخ

بوف کور

{ دوشنبه،۲۹/بهمن/۱۳۸۶ }

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد

و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر

هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد

میافزاید.

    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح

که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی

خواهد برد؟

ارسال شده در ادبيات ~ ۱ پاسخ

مورچه‌ی از تنهایی به خود پیچید!

{ سه شنبه،۲۳/بهمن/۱۳۸۶ }

حسين پناهي : ساده و صميمي و آدم

خیلی متن نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم ، یک جورایی حس میکنم گزافه گویی هستش!
در مورد حسین پناهی میشه خیلی حرف زد ، میشه فقط بیوگرافی‌اش رو گفت ، میشه روی دلیل رها کردن تحصیلات حوزه و لباس مذهبی‌اش خیلی داستان‌گویی کرد و روش بحث کرد و میشه کلی گفت و گفت و گفت تا آدمیِ جذبش بشه تا اونجایی که نشنیده و نخونده گرفتار اسم‌اش شد، مثل خیلی‌هایی که کارهای سهراب و فروغ و شاملو و سایه و احمدرضا احمدی و اخوان ثالث و حتی حافظ و خیام و مولانا و … رو نخوندن و نشنیدن و ندیدن ولی همین که سلام کنی باهاشون و بحث رو شروع میکنن و چند ساعت برات شر و ور میگن و نوشته های منتقدین ادبی رو از حفظ میگن ! ولی برای اینکه حسین پناهی رو بشناسین فقط کافیه همین دو تا دکلمه‌اش رو گوش کنین، معلومه چون ریگ ، مجهوله چون راز ، معلوم دل‌ه و مجهول چشم. صداش رو از پائین بگیرین و اگه خوشتون اومد توی بخش کامنت‌ها بگید تا لیست کتاب‌های شعر و داستان و کاست‌هاش رو براتون بذارم :
۱. همه چیز از یاد آدم میره …
۲. چشم منو انجیر

ارسال شده در ادبيات, كتاب ~ ۱ پاسخ