نقد و بررسی کامل فیلم Super 8 (سوپر ۸)

{ یکشنبه،۱/آبان/۱۳۹۰ }

همزمان با ارائه زیرنویس فیلم توسط امیر طهماسبی

شبی پر از رمز و راز، با بچه هایی که به اینطرف و آن طرف شهر با دوچرخه های چراغ دارشان در حال حرکت هستند و اشعه های مرموزی که توسط نور چراغ این دوچرخه ها قابل مشاهده هستند و چندین و چند عامل دیگر باعث می شود که فیلم «سوپر ۸» بی اختیار ما را یاد یک فیلم قدیمی و برجسته اسنیون اسپیلبرگ بیاندازد. قهرمانان نوجوان و مصمم ما در «سوپر ۸» رازی استثنائی را کشف می کنند و در صدد هستند تا آن را هر طور که شده در جهت حل معمای آن بر آیند.
وقتی ما می فهمیم که استیون اسپیلبرگ تهیه کننده این فیلم است، نظریه اتفاقی بودن شباهت های این فیلم، با یکی دیگر از آثار این کارگردان رد می شود. کارگردان فیلم، جی جی آبرامز موفق به معرفی کاراکتر هایی فیلم به شیوه قانونمند و منحصر به فرد خود بکند. درست مانند همان کاری که او در ساخت فیلم هایی مانند ماموریت غیر ممکن ۳، “Star Trek” ، و بخصوص سریال استثنائی لاست (گمشده) انجام داد. کاری که کاراکتر های فیلم در صدد انجام آن هستند و شیوه روایت آن ما را یاد معصومیت و پاکی فیلم “E.T.” ، البته با چاشنی جلوه های ویژه فیلم های قرن بیست و یکمی می اندازد. این دو فیلم، هر کدام به دو فیلم مجزا قابل تقسیم هستند: قسمت اول معرفی کننده دنیای زیبای کودکان است و قسمت دوم درباره آنچه که تماشاگران امیدوارند در ادامه فیلم اتفاق بیافتد. «فیلم سوپر ۸» هم موفق می شود یک روایت استثنایی و فریبنده، از یک زندگی را بر روی پرده سیتنما را، حداقل تا فرا رسیدن قسمت دوم فیلم ، به تصویر بکشد.
داستان سوپر ۸ در دهه ۱۹۷۰ می گذرد و فیلم با معرفی قهرمان ۱۲ ساله خود، جو لمب ( با بازی جوئل کورتنی) که مشغول کمک به دوست صمیمی و نزدیک اش چارلز است تا بتوانند یک فیلم ۸ میلی متری (درباره زامبی ها!) بسازند تا شاید با شرکت در یک جشنواره محلی و نمایش آن، بتوانند نقطه پرتابی برای رسیدن به آرزوهای خود پیدا کنند. همان طور که می توانید حدس بزنید این کار هم باید پنهانی انجام شود، البته نه به خاطر آنکه والدین بچه ها این کار را ممنوع کرده باشند، بلکه به این خاطر که انجام این کار به طور پنهانی، برای بچه ها جذابیت بیشتری دارد. بچه ها هم با تاثیر گرفتن از کارگردانان جوان و نابغه آن دوران (که اسپیلبرگ هم یکی از آنهاست) لوکیشن ها، لباس ها و چهره سازی های تحسین برانگیزی برای هر چه بهتر شدن فیلم خود فراهم می کنند.
البته در این میان، دختری ۱۴ ساله با نام آلیس هم بسیار به کار این گروه نوجوان می آید. او نه تنها قرار است نقش مادر زامبی ها را بازی کند(!) بلکه شبها مخفیانه ماشین پدرش را قرض می گیرد (می دزدد) و این گروه را به لوکیشن های شبانه ای که معمولا باید در تمام فیلم های ترسناک وجود داشته باشد می رساند. (این لوکیشن ها در فیلم ایستگاه های قطار هستند).
یک شب سر صحنه فیلمبرداری بچه ها اتفاق عجیبی می افتد. قطاری مشغول پدیدار شدن در تاریکی شب است و چارلز با فریاد زدن کلمه Action فرمان آغاز فیلمبرداری را می دهد و جو و آلیس شروع به اجرای نقش های خود و گفتن دیالوگ های خود، در حین رد شدن قطار می کنند. ناگهان بارکش دیگری ظاهر می شود که به سرعت به سمت قطار قبلی در حرکت است. در اثر تصادف حاصل از برخورد این دو قطار با همدیگر، قطار اول در هم می شکند و هر آنچه را که بر سر راهش است را از جمله ماشین های سنگین را مانند تکه های دومینو به این سو و آن سو و هوا پرت می کند. شاید شما از خود سوال کنید که امکان ندارد یک ماشین سنگین پر از فلز و پر از بار به این راحتی به هوا پرتاب شود اما درباره این صحنه باید بگویم که شاید شما اشتباه فکر می کنید، این صحنه، اکشنی بسیار خوش ساخت و حتی به زیبایی صحنه سقوط هواپیما در فیلم “Knowing.” می باشد.
بله. اتفاقی عجیب در حال رخ دادن است اما برای آنکه لذت دیدن فیلم را از شما کم نکنم بهتر است که نگویم چه اتفاقی. بخشی از لذت تماشای فیلم همان حدس بیننده است که واقعا چه چیزی درون قطار بوده است و یا چه اتفاق نگران کننده ای در حال رخ دادن است. مثلا سگ جویی در قسمتی از فیلم ناپدید می شود. وقتی او می خواهد یک آگهی برای پیدا شدن سگش بر روی تابلوی اعلانات بچسباند، متوجه می شود که تابلوی اعلانات پوشیده شده از آگهی های بیشمار کسانی است که سگشان را گم کرده اند. بعد از آن نقشه ای بدست می آورند که نشان می دهد سگ های گمشده تاکنون کجا ها پیدا شده اند. محل پیدا شدن این سگ ها که با نقطه نشان داده شده است، درست دایره ای را دور شهر و بیرون از آن نشان می دهد. بله. تمامی سگ ها از این شهر به بیرون از آن فرار می کنند.
در همین حین عناصر انسانی دیگر فیلم نیز به آن اضافه می شوند. مادر جویی مدتی قبل در اثر یک سانحه به طرز دلخراشی در کارخانه ذوب آهن کشته شده است و جویی هنوز نتوانسته با این قضیه کنار بیاید. پدرش هم هنوز در غم از دست دادن فرزندش است و نمی تواند نیاز های عاطفی فرزندش را بر آورده کند. جویی هم جذب آلیس می شود که اگر چه دو سال از او بزرگتر است، اما با او بسیار مهربان و همدرد است. همچنین یک صحنه عجیب و تاثیر گذار وجود دارد که جویی به آلیس در گریم کمک می کند.

اینکه بزرگسالان در چنین فیلم هایی غایب باشند امری تقریبا ضروری است. کودکان فیلم خود را تا گردن گرفتار مشکلات می کنند اما والدین و بزرگسالان به کندی متوجه این نکته که اتفاقات عجیبی در حال رخ دادن است می شوند. دلیل تمام این اتفاقات، در دل محموله عجیبی است که در یکی از واگن های قطار وجود دارد که حتی نیروی هوایی امریکا را نیز برای تجسس بیشتر به شهر می کشاند. اگر دلیل دخالت نیروهای نظامی امریکا را در این مساله را هم از طریق آنچه که این فیلم ارائه می کند نتوانید متوجه بشوید، به راحتی و به شکلی غریزی، تنها با در نظر گرفتن ده، دوازه تا از فیلم های مشابه قبلی می توانید بفهمید که اتفاقی عجیب و ترسناک در حال روی دادن است و نیروهای نظامی امریکا هم آنجا احضار شده اند تا این اتفاق عجیب، که اکنون از دست آنها خارج شده است، کماکان مخفی بماند و کسی متوجه نباشد . البته بچه های قصه ما اولین کسانی هستند که این محموله عجیب و اتفاقات بعد از آن را کشف می کنند!
طی یک ساعت ابتدایی فیلم «سوپر ۸» من به معنای واقعی کلمه تحت تاثیر کیفیت ساخت فیلم قرار گرفتم. فیلم دقیقا مانند آن است که شما مشغول تماشای یکی از کلاسیک های نمایش داده نشده اسپیلبرگ هستید. بعد از این یک ساعت، نکته ای باعث می شود که کمی روند فیلم افت کند. متاسفانه در مقطعی از داستان، رابطه کلیدی بین آلیس و پدرش به طور ۱۸۰ درجه عوض می شود. پدر جویی هم کم کم بیشتر به جای آنکه خودش باشد، آنچه می شود که برای هر چه پر هیجان تر شدن توطئه اصلی فیلم لازم است تا بشود. نحوه نمایش تهدید و توطئه فیلم هم با صحنه هایی نچندان روشن و با جلوه های ویژه ای نچندان عالی می باشد. ما معمولا انتظار داریم که داستان های مربوط به انسان ها و خطراتی که موجودیت انسان ها را تهدید می کند به شکلی زیبا و تاثیر گذار ساخته شوند، اما متاسفانه این صحنه ها در فیلم «سوپر ۸» چندان خوش ساخت نیستند.
اما با تمام این موارد، سوپر ۸ فیلمی شگفت انگیز و بسیار زیبا است. دیدن این فیلم تماشاگر را دلتنگ می کند، البته دلتنگ نه برای دهه هفتاد، بلکه برای دیدن آن شیوه از فیلمسازی که در دهه هفتاد وجود داشت. زمانی که به بینندگان جوان ، داستانی گفته می شد که صحنه های اکشن در دل داستان قرار داشتند و نه آنکه مثل الان فیلمی ببینند بی سر و ته و پر از صحنه های اکشن تند و خشن بدون هدف. آبرامز با نوجوانان قدیم رفتاری توام با مهربانی و توجه دارد که کمتر در فیلم های حال حاضر پیدا می شود. او از دوربینش برای نشان دادن احساست موجود در فیلم، آن هم در شهری کوچک نهایت استفاده را کرده است.
آبرامز توانسته با استفاده از کاراکتری های جویی، آلیس، چارلز، و بخصوص کری فیلمی درخور توجا ارائه کند. شما می دانید که این روز ها فیلم های اکشن و آنهایی که درباره سرقت هستند چقدر صحنه ها و جلوه های ویژه انفجار و متخصصین مربوط این صحنه ها دارند؟ خب کری هم در این فیلم نوجوانی است همیشه مشغول بازی کردن با کبریت و وسایل آتش بازی است! قبلا در کلاس ها و مدرسه های ما همیشه نوجوانانی بودند که به کبریت بازی و کلا اینجور کارها علاقه مند بودند و بزرگترهایشان هم همیشه بهشان می گفتند که با ادامه این کارها روزی مثلا انگشتت را از دست خواهی داد! اما ما از کری تشکر می کنیم که حداقل ما را به یاد تفریحات نوجوانان قدیم انداخت و نه نوجوانان جدید!

منتقد : راجر ایبرت

مترجم :مهدی افشارها

تهیه و ترجمه: سایت نقد فارسی

دریافت زیرنویس

ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۱ پاسخ

روزگار «دهه بیست خشمگین»[۱] آمریکا، حکایت گانگسترهای عاشق‌پیشه است؛ تبهکارانی به شدت مغرور و خشن و در عین حال لطیف و رمانتیک.

این موضوع در ادبیات نه چندان مطرح دهه ۲۰ آمریکا نیز خودنمایی کرد و تکان جانانه‌ای به «رمان آمریکایی» داد.

در این دهه نویسندگان بزرگی همچون «ارنست میلر همینگوی» ظهور کردند و با تکیه بر گستاخی و ماجراجویی، آثار ماندگاری را خلق کردند. هرچند که همینگوی به دلیل نگارش «پیرمرد و دریا» و دو سال پس از آن یعنی در ۱۹۵۴ موفق به دریافت جایزه از آکادمی سوئدی نوبل شد، اما بدون شک نام «وداع با اسلحه» که در ۱۹۲۹ منتشر شد، نام صاحبش را نیز بر سر زبان‌‌ها انداخت.

اما در این میان نویسندگان دیگری نیز بودند که پیش از همینگوی و در همان دهه بیست خشمگین، آثار بزرگ و اعجاب‌آوری را خلق کردند. شهرت این نویسندگان گاه به اندازه‌ای بود که حسادت مردی نظیر «همینگوی» را هم بر می‌انگیخت!

«هیلمن» می‌گوید: آن شب جشن کتاب بود … همینگوی مانند یک «توفان دریایی» وارد مجلس شد و تا چشمش به او افتاد، شروع کرد هر چه به دهنش می‌رسید، نثارش کرد … من به همینگوی گفتم: تحقیرش می‌کنی چون از تو بهتر است، چون هر چه زور می‌زنی‌ نمی‌‌توانی مثل «اسکات» بنویسی.» ادامه این نوشته »

ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۱ پاسخ

Rain man

{ یکشنبه،۱۰/مهر/۱۳۹۰ }

آیا تاکنون یک لحظه هم به ذهنتان خطور کرده است که نسبتی با یک فرد عقب مانده ی ذهنی داشته باشید؟ یا ممکن است با یک گربه ارتباط برقرار کنید؟ من قصد ندارم بین خودم و یک شخص عقب مانده ی ذهنی مقایسه ای به عمل آورم، اما من دو گربه دارم که رابطه ام با آنها خیلی خوب و وجودشان برای من مهم است . ولی هیچ وقت نفهمیدم گربه ها به چه می اندیشند . اهمیتی هم برایم ندارد . این دقیقاً همان موقعیتی است که چارلی بابیت (تام کروز) در فیلم رین من (مرد بارانی ) با آن مواجه شده است . برادرش ریموند (داستین هافمن) به یک عقب ماندگی ذهنی حاد دچار است . او هیچ مشکلی برای صحبت کردن ندارد،طبق برنامه روزانه اش عمل می کند، به روش های بازی بیس بال کاملاً آشناست ، برنامه غذایی اش را مرور می کند و اگر کوچک ترین بی نظمی در آن ببیند ، به شدت برخورد می کند. او حتی قادر است تا ۴۶ بشمارد و جذر اعداد را در یک چشم بهم زدن بگیرد . اما واقعاً “او به چه می اندیشد؟”
یکی از لحظات درخشان فیلم رین من صحنه ای است که چارلی احساسش را درباره ی ریموند بروز می دهد ، در حالی که با عجز کامل فریاد بر می آورد : ” من میدانم که پشت این چهره و رفتار کسی پنهان شده است ! ” اما چه کسی ؟ و کجا؟ رین من سعی دارد به سوالاتی پاسخ گوید که آنها را فقط احساسات می تواند پاسخ گوید و نه واقعیت . این فیلم به مانند فیلم چارلی نیست که معجزه ای شفا بخش در آن رخ دهد .
رین من تلاش می کند تا محدودیت های ریموند را به تصویر بکشد ، چرا که داستان فیلم بر پایه محدودیت ها طراحی شده است و نیز در سوی دیگر قابلیت های محدود چارلی را در عشق ورزی به همنوع و درک دیدگاه هایشان را ترسیم می کند. در سکانس آغازین فیلم ما چارلی را ملاحظه می کنیم در حالی که دیوانه وار در حال رانندگی است تا با جیبی وزین به بازار فروش اتومبیل های وارداتی در لوس آنجلس برسد. او با حالتی غمگین و کسالت بار اتومبیل را می راند. روزی نامه ای از جانب پدرش دریافت می کند – پدری که در طول چندین سال هیچ گاه ارتباطی با یک دیگر نداشته اند – در متن نامه نوشته شده که پدرش در نقطه ای دور دست ، فوت کرده و ارثی برای او به جا گذاشته است . ارثیه عبارت است از یک بیوک رُدمستر مدل ۱۹۵۹ و مبلغ ۳ میلیون دلار پول که باید طبق توصیه پدر آن را به دست آورد.

این توصیه چه می تواند باشد؟ به مانند یک کارآگاه تازه کار، چارلی قضایا را دنبال می کند و در نهایت ناباوری در می یابد که باید از برادر بزرگترش – که هیچ گاه از وجود وی خبر نداشته – نگهداری کند . یک نوع برادر عقب مانده که تمام عمرش را در موسسه نگهداری از این نوع بیماران به سربرده است . او به ملاقات ریموند در محل زندگی وی ، می رود. چارلی او را یک آدم میانسال، با صدایی تخت، و آشنا به دنیای روش و حرکت در میابد . کسی که “دقیقاً” از همه چیز سر در می آورد ،مثلاً می داند که “دقیقاً” پوره نشاسته در فهرست غذا هست و برنامه مورد علاقه او در تلویزیون “دقیقاً” برنامه ی مربوط به هوا و فضانوردی است. رین من در دنباله مکاشفه خود به داستانی می پردازد که قدمتی برابر با عمر کوه ها دارد . چارلی با عصبانیت – برای اینکه بتواند به سهم الارث خود برسد – ریموند را از آن اقامتگار روحی – روانی ، برمی گیرد تا با خود به کالیفرنیا ببرد . البته ریموند سوار هواپیما نمی شود ( چرا که “دقیقاً از آمار حوادث و تصادفات هوایی آگاه است ) پس ، چارلی ریموند را در کنار خود می نشاند و با همان بیوک مدل سال ۱۹۴۹ سفر مکاشفه ادیسه وارش را آغاز می کند . یک فرمول قدیمی در این قسمت رعایت شده است . یعنی شات ها و فیلمبرداری های بسته از اتومبیل و تاکید بر غروب به علامت پایان ، نوعی نقطه گذاری.
“البته” این سفر آنها سفری خالص و به روشی تماماً آمریکایی است . “البته” سفر آنها پرتنش است و “دقیقاً” برای ریموند سفری متفاوت است چرا که او می داند این سفر یک کاوش فضایی نیست.در طول داستان فیلم، همه چیز برای ما تغییر می کند ولی برای ریموند هیچ چیز تغییر نمی کند . در یکی از توقف گاه های بین راه، او با لجاجت خاص خودش ، نمی خواهد برنامه ی غذایی اش را بشکند. حتماً باید شربت شیره قند روی میز باشد ، قبل از اینکه کیک شکلاتی را بیاورند . چارلی به دنیای ریموند ابداً اهمیتی نمی دهد و ترجیح می دهد که کار خودش را بکند و اجازه دهد اون یز به میل خود عمل کند. اما در پایان سفر اوضاع تغییر می کند چارلی به این نکته می رسد و در می یابد که به برادرش علاقه مند است و تصمیم می گیرد این علاقه را حفظ کند و بفهمد که او را همین گونه که هست باید بپذیرد.
رین من فیلمی است که کروز و هافمن مدت های مدیدی آرزوی بازی در آن را در سر می پروراندند . هنگامی که بری لیونسون کار را قبول کرد ، چند کارگردان دیگر قبل از او تا پای قرار دارد رسیده بودند اما در نهایا از ساختن آن منصرف شدند ، البته مشکل اصلی شخصیت ریموند بود. اگر طبق روال داستان این شخصیت باید تغییر کند، چگونه می توان آن را عملی کرد؟ چگونه می توان آدمی که عمری را در خلوت خود و با برنامه های روزانه خاص خودش پرورش یافته بود، تغیر داد؟ هنرپیشه های انگشت شماری بودند که می توانستند این نقش را با خود تطبیق دهند اما هافمن تنها کسی است که همیشه ناممکن هارا ممکن می سازد . او به همان صورتی که برای بازی در فیلم توتسی (نقش یک زن را بازی کرد) نقش را گرفت، برای بازی در این فیلم نیز به همان گونه عمل کرد؛ شما بلند قدتر موزد نظرتان است ؟ مهم نیست من قادر به بازی در آن نقش هستم . کوتاه تر در نظر دارید؟ آن هم مهم نیست من می توانم نقش آدم کوتاه تر را بازی کنم . شما یک گوجه فرنگی می خواهید ؟!!! … و این گونه بود که او توانست نقش یک عقب مانده ذهنی را بازی کند. در پایان فیلم رین من به شخصیت ریموند که نقشش را هافمن بازی می کرد علاقمند شدم. نمی دانم چگونه هافمن مرا به این سمت هدایت کرد چرا ککه او اصلاً نقش را در قالب دوست داشتنی ، مضحک یا دلسوزانه بازی نکرد . اون قش را کاملاً بی تحرک ، بی واکنش و با رعایت حد میانه ، ایفاک رد . هیچ گاه هیچ عملی از او سر نمی زند مگر وقتی که برنامه روزانه اش شکسته شود.
من میتوانم این را درک کنم که چگونه تام کروز احساس محبتش به او جلب شد ، چرا که خودم هم همین احساس را پیدا کردم . من ریموند را به خاطر آنچه بود دوست داشتم و نه آنچه نبود یا نمی توانست باشد . تمام تغییرات فیلم متوجه و گریبانگیر چارلی است ، چرا که او در ابتدا انسانی مادی است و در خط پول و اعتبار گام بر می دارد . در پایان فیلم چارلی به نتایج بزرگتری می رسد . اینکه چگونه به دیگران توجه کند ، چگونه به سخن دیگران گوش فرا دهد و در نهایت اینکه چگونه توجهش را درست و صحیح به کسی معطوف کند . او به سادگی تمام، به دنیایی می رسد که برایش از دنیای معامله اتومبیل با اهمیت تر هست . در این تغییر دوست دخترش سوزانا (والریا گولینو) – دختری از آمریکای لاتین – بسیار سهیم است . و گرچه او را به شدت دوست دارد ولی سعی می کند دست و پا گیر نباشد و او را در مسیر درست زندگی هدایت کند .
ما در پایان فیلم رین من از خود می پرسیم : ” چه آموختیم ؟ ” به نظر من فیلم درباره “قبول کردن ، باور داشتن و پذیرفتن” است . چارلی در این فیلم ابتدا کسی است که دیگران برایش مهم نیستند ، با قدرت سعی می کند سکان زندگیش را خودش در دست بگیرد و کورکورانه خود را در خود گم کند . آن چیزی که ریموند به او می آموزد این است که خونسرد باشد، چرا که هر چقدر برای توانایی زحمت بکشد ، همیشه کمتر از دیگر مردم تواناست . مردم کار خود را می کنند، بدون اینکه توجه کنند چارلی بابیت دارد از اعماق وجود خود فریاد می کشد . ریموند بسیار آموخته ها دارد که به چارلی منتقل کند ؛ حتی در دنیای محصور و خصوصی خودش.

جوایز
اسکار بهترین فیلم
اسکار بهترین کارگردانی
اسکار بهترین بازیگر مرد برای داستین هافمن
اسکار بهترین فیلمنامه
نامزد اسکار بهترین طراحی صحنه
نامزد اسکار بهترین فیلم برداری
نامزد اسکار بهترین تدوین
نامزد اسکار بهترین موسیقی متن
جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم درام
جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر برای داستین هافمن
جایزه طلایی جشنواره بین‌المللی فیلم برلین

منتقد : راجر ایبرت
مترجم و بازنویس: علی نصرآبادی
MasterDarkboy.blogfa.com

ارسال شده در معرفي فيلم ~ بدون پاسخ

Dark Shadows آخرین فیلم ” تیم برتون”

{ یکشنبه،۳/مهر/۱۳۹۰ }


تازه ترین فیلم کارگردان نابغه سینما با هنرنمایی دوباره ” جانی دپ” که قرار است در ماه می سال ۲۰۱۲ نمایش داده شود.
این بار نیز داستانی ترسناک و عجیب با هنرنمایی متفاوت جانی دپ در نقش یک خون آشام با نام Barnabas Collins.

Barnabas Collins تاجر و نجیب زاده ای در قرن ۱۸ است ، قبل از جنگ های استقلال آمریکا، که علیرغم میل باطنی به خون آشامی تبدیل میشود و مدت ۲ قرن در قبری مدفون می ماند تا اینکه در سال ۱۹۷۲ توسط کارگرهای ساختمانی از قبر بیرون آورده میشود.

 

دیگر شخصیت های این فیلم :

Dr. Julia Hoffman با بازی همسر کارگردان فیلم یعنی Helena Bonham Carter که دکتر روانشناسی است که از پسر خانواده کالینز مراقبت میکند. البته مسلم است که وی دکتری عادی نیست.

Carolyn Stoddard با بازی Chloë Moretz، دختر عادی متعلق به دهه ۷۰ آمریکا. که البته نباید گول ظاهر ساده و عادیش را خورد!

Angelique Bouchard با بازی (Eva Green)، شخصیت منفی داستان. زن جادوگری بد ذات که Barnabas را تبدیل به خون آشام میکند و به مدت ۲ قرن در جعبه ای مدفون.

David Collinsبا بازی (Gulliver McGrath) پسری تنها و طرد شده. او که میتواند ارواح را ببیند، تنها و بی کس باید با پزشک روان شناس روانی اش کنار بیاید

Victoria Wintersبا بازی (Bella Heathcote) زنی که به کمک دیوید می آید و در این حین با Barnabas آشنا میشود. Barnabas نیز او را از یه عشق قدیمی به یاد دارد.

Mrs. Johnsonبا بازی (Ray Shirley) کر ترین و کورترین مستخدمی که تا حالا دیده اید!

Willie Loomis با بازی(Jackie Earle Haley)، دیگر مستخدم و تعمیرکار و همه کاره خانه، البته به شرطی که مست نباشد

Roger Collins با بازی(Jonny Lee Miller) او نه تنها پدری خوب نیست، بلکه در کارهایش هم همیشه مشکل ساز است

Elizabeth Collins Stoddardبا بازی (Michelle Pfeiffer) مادر و حامی خانواده و اجداد خانواده. حالا در کنار مشکلات خانواده باید با یه خون آشام و جادوگری که به دنبالش است نیز سر و کله بزند

این فیلم براساس سریال تلویزیونی معروف با همین نام ساخته شده است که در سالهای ۱۹۶۶ الی ۱۹۷۱ پخش می شده است.

توضیح عکس اول:

شخصیت ها از چپ به راست
(Dr. Julia Hoffman (Helena Bonham Carter
Carolyn Stoddard (Chloe Moretz)
Angelique Bouchard (Eva Green)
David Collins (Gulliver McGrath
Victoria Winters (Bella Heathcote)
Barnabas Collins (Johnny Depp)
Mrs. Johnson (Ray Shirley)
, Willie Loomis (Jackie Earle Haley)
, Roger Collins (Jonny Lee Miller)
و (Elizabeth Collins Stoddard (Michelle Pfeiffer.
                                           کارگردان فیلم بهمراه همسرش و جانی دپ

گردآوری و ترجمه توسط amir_t6262
اختصاصی سایت farsisubtitle
منبع:
Entertainment Weekly
IMDB

ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۴ پاسخ

بررسی لحظات پایانی فیلم INCEPTION

امروز به مطلب جالبی در مورد اینکه در پایان فیلم Inception چه گذشت بر خوردم که اگرچه شاید دیر باشد ولی بنظرم بسیار جالب آمد.
این مطلب را ترجمه کردم که با کمی تلخیص برایتان مینویسم.

بعد از پایان فیلم همه از خودشان میپرسند که آیا Cobb در صحنه پایانی در خواب بوده یا نه.
ولی سوال اساسی این نیست که آیا کاب خواب بوده یا بیدار، بلکه موضوع ( همانطور که قبلا هم در تاپیک گفته بودم) این است که کاب از انسانی که دائما به فکر این است که آیا در رویاست یا در بیداری ( صحنه ای را بخاطر بیارید که در اول فیلم کاب تفنگ به دست، توتمش را میچرخاند تا اگر توتم ( فرفره) از حرکت نایستاد خودش را با تفنگ بکشد تا از خواب بیدار شود) به آدمی تبدیل شد که فقط به دنبال رسیدن به شادی حقیقی بود ( دیدن فرزندانش) حالا چه در خواب و چه در بیداری ( وقتی در آخر فیلم، یک بار دیگر توتم را چرخاند، به جای اینکه صبر کند و ببیند که آیا توتم می افتد یا نه، به دنبال فرزندانش از اتاق خارج شد!)

اما اگر به دنبال همان سوال اول هستید، چند نکته را برای روشن شدن موضوع بیان میکنم:
حلقه ازدواج
اگر به دقت فیلم را ببینید، متوجه میشوید که در تمامی صحنه هایی که کاب در خواب است حلقه ازدواج دارد ولی در صحنه های مربوط به بیداری حلقه ندارد!
تمامی صحنه هایی که کاب بهمراه همسرش مال ( در رویا ) هست، حلقه ازدواج دارد.
صحنه اول فیلم که با سایتو صحبت میکند ( که در رویا هستند) باز هم حلقه ازدواج دارد.
ولی صحنه های سوار شدن به هواپیما و داخل هواپیما و پیاده شدن از آن، حلقه ازدواج ندارد
همینطور صحنه آخر فیلم!
پس به روشنی میتوان نتیجه گرفت که …

بازیگران نقش فرزندان کاب
موضوع دیگری که براساس آن میتوان گفت که کاب در آخر فیلم در رویا نبوده، در مورد فرزندان کاب است، اگر به لیست کامل بازیگران این فیلم نگاهی بیندازید،
Inception (2010) – Full cast and crew
متوجه میشوید که برای نقش ” Phillipa” و “James” ( فرزندان کاب) دو بازیگر متفاوت برای سنین متفاوت در نظر گرفته شده است ( جالب اینکه بازیگر نقش ۲۰ ماهگی جیمز ” Magnus Nolan” پسر واقعی کریستوفر نولان، کارگردان فیلم است)
معلوم است که کارگردان بیخود ۲ سری بازیگر برای ایفای نقش کودکان کاب در رویا در نظر نمیگیرد، چون در رویا کودکان کاب همان سن و سال را داشتند و تغییری نداشتند ولی اینکه ۲ سری بازیگر ایفاگر این نقش باشند، میتوان نتیجه گرفت که خود ” نولان” دوست داشته که بطور بسیار ظریفی اشاره کند که ” کاب” در پایان فیلم در رویا نبوده است!

پس اگر چه بنظر من واقعا مهم نیست که کاب در آخر فیلم خواب بوده یا در واقعیت، ولی شاید این نکات دلایلی باشند که بتوان نتیجه گرفت که ” کاب ” در واقعیت پیش فرزندانش برمیگردد.


نوشته شده توسط مترجم خوب و کاربلد : امیر۶۲۶۲

ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۱ پاسخ