وُیتسِک : جنون یا شیدایی؟

{ سه شنبه،۱۷/اردیبهشت/۱۳۸۷ }

وُیتسِک : هوای خوبیه کاپیتان! به آسمون خاکستری نگاه کن، حس خودکشی بهت دست میده! من باید بهش فکر کنم! لعنتی! من باید برم! [وُیتسِک می‌رود ...]
کاپیتان : مردم باعث سرگیجه‌ام میشن، خوشم نمیاد، یه مرد خوب به زندگی‌ش توجه میکنه و اون رو دوست داره، یک مرد خوب شجاعت نداره، شجاعت مال احمقاست! فقط برای اینکه عشق‌م رو به زندگی ثابت کنم اومدم جنگ، مُضحِکه! مُضحِکه! [کاپیتان بصورت احمقانه‌ی می‌خندد و می‌رود]

woyzeck

وُیتسِک (woyzeck) فیلمی است به کارگردانی ورنر هرزوگ محصول سال ۱۹۷۹ ، این فیلم دارای چهار شخصیت اصلی است :
۰۱ وُیتسِک : مردی میانسال، سرباز و پدر یک فرزند نامشروع که تمام درآمدش را به زنش،ماری، که فاحشه است می‌پردازد؛ وُیتسِک کسی است که همیشه خود را در معرض عذاب طبیعت (خداوندگار) می بیند و با حرف‌های فلسفی و مبهم خویش شخصیتی پریشان و بی‌دفاع را نمایش می‌دهد، دیگران همیشه از وُیتسِک سوءاستفاده میکنند.
۰۲ ماری :‌ همسر وُیتسِک زنی زیبا و مادر یک کودک نامشروع است، ماری مشخص نیست چرا با وُیتسِک زندگی می‌کند در حالی که عاشق طبالی از دسته موسیقی ارتش است. او خودش را همچنان جوان؛ زیبا و فقیر می‌داند و هر بار بعد از همخوابی با دیگران و خیانت به وُیتسِک، مستحق عذاب و تنبیه می‌یابد، ماری همواره سایه سنگین احساس گناه و عذاب را بر خویش احساس می‌کند.
۰۳ کاپیتان : فرمانده‌ی کاتولیک قرارگاه که همیشه از تقوا و پرهیزکاری سخن می‌گوید و همیشه سعی می‌کند عقاید و ترس‌اش را از قیامت به دیگران منتقل کند، او هیچوقت قادر نیست که سخنان دیگران را درک کند و بعد از هر هم‌کلامی با دیگران می‌گوید : ” مردم باعث سرگیجه‌ام میشن”. او مرعوب همیشگی کلیساست و از مرگ به شدت می‌ترسد.
۰۴ پروفسور : پزشک دیوانه‌یی که سعی می‌کند تمام مسائل را با علم پزشکی (عقلانیت) تحلیل و بررسی کند، او از نقاط ضعف همه استفاده می‌کند و همیشه فکر می‌کنند که دیگران دچار بیماری یا توهم کشف نشده ،ولی قابل درمان، هستند. او تنها به پزشکی(عقلانیت و منطق) فکر می‌کند و به هیچ عقیده‌ و دیدگاهی احترام نمی‌گذارد.

زیرنویس این فیلم توسط سیاوش۱۳۵۷ با نثری زیبا و بصورت شایسته به فارسی برگردانده شده است؛ اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم را از اینجا پیدا کنید.

Popularity: 3% [?]

ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۲ پاسخ

پدرخوانده

{ چهارشنبه،۲۸/فروردین/۱۳۸۷ }

پدرخوانده :پدرخوانده (به انگلیسی: The Godfather) فیلمی داستانی-جنایی و برندهٔ جایزه اسکار به کارگردانی فرانسیس فورد کاپولا، محصول سال ۱۹۷۲ کمپانی آمریکایی پارامونت است که بر اساس رمانی به همین نام از ماریو پوزو که در سال ۱۹۶۹ نوشته شده، ساخته شده است. فیلمنامهٔ این اثر حاصل همکاری مشترک فرانسیس فورد کاپولا و ماریو پوزو است.

ماجرای فیلم بین سال های ۱۹۴۵ تا۱۹۵۵ اتفاق می افتد و داستان فیلم درباره خانواده مافیایی کورلئونه می باشد. در فیلم ستارگانی همچون مارلون براندو، آل پاچینو، رابرت دووال، دایان کیتن و جیمز کان نقش آفرینی می کنند.

این فیلم خیلی زود مورد توجه منتقدان و تماشاگران عام، نه تنها در ایالات متحده که در تمام نقاط جهان، قرار گرفت. چندی نگذشت که محبوبیتی بی‌نظیر کسب کرد تا آنجا که حال مقام نخست را در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر وب‌گاه «IMDb» دارد.

به دلیل استقبال فوق‌العاده تماشاگران از این فیلم، دو سال بعد از اکران آن، قسمت دیگری از این فیلم به نام پدرخوانده: قسمت دوم و در سال ۱۹۹۰ نیز قسمت سوم این فیلم با نام پدرخوانده: قسمت سوم ساخته شد.

بازیگران :

* مارلون براندو (دون ویتو کورلئونه)
* ال پاچینو (مایکل کورلئونه)
* جیمز کان (سانی کورلئونه)
* ریچارد کاستلانو (پیت کلمنزا)
* رابرت دووال (تام هاگن)
* استرلینگ هایدن (کاپیتان مک کلوزکی)
* تالیا شایر (کانی کورلئونه)
* جان کازال (فردو کورلئونه)
* سیمونتا استفانی (آپولونیا ویتلی کورلئونه)
داستان فیلم : فیلم در جشن عروسی کانی، دختر دون ویتو کورلئونه، با کارلو ریزی در لانگ بیچ نیویورک، در لانگ آیلند در اواخر تابستان ۱۹۴۵ شروع می شود. وقت پدرخوانده برای شنیدن خواهشهای دوستان و زیردستان چاپلوس پر شده است. یکی از این خواهش ها را پسرخوانده او، جانی فونتین خواننده (که گویی شخصیت او از فرانک سیناترا الهام گرفته شده است) مطرح می کند. او به نفوذ کورلئونه برای گرفتن یک نقش در فیلمی که توسط جک ولتز تهیه می شود، احتیاج دارد. دون کورلئونه به او اطمینان خاطر می دهد که همه چیز را درست کند. در این میان، کوچک‌ترین پسر دون، مایکل، که از خدمتش در جنگ جهانی دوم بازگشته، برای دوست دخترش کی آدامز تعریف می کند که چگونه پدرش رقیبان خود را در شب ازدواج دخترانشان مجبور می کرده است: «لوکا براسی یک اسلحه بر شقیقه ی آنها می گذاشت و پدرم می گفت که یا امضایشان، و یا مغزشان روی قرارداد می آید.» و ادامه می دهد که: «این خانواده من است کی، نه من.»

کمی بعد، وکیل خانواده، تام هاگن وارد فیلم می شود. او بی خانمانی آلمانی-ایرلندی، و دوست پسر بزرگ دون کورلئونه، سانی بوده است. دون، هاگن را در کودکی به خانه آورده و مانند پسر خودش او را بزرگ کرده است. حال در بزرگسالی او وکیل شخصی و محرم اسرار خانواده است.

بعد از جشن، هاگن به هالیوود می رود و از رییس استودیو، ولتز می خواهد که فونتان را در فیلم به بازی بخواند. ولتز پس از آنکه متوجه می شود هاگن برای دون کار می کند، او را به عمارت خود دعوت می کند. خود هاگن در ابتدا خیلی مایل نیست که به نام کورلئونه اشاره کند، و می گوید: «دوست ندارم از نام او استفاده کنم، مگر اکیداً لازم باشد.» ولتز در تکمیل مهمان نوازی خود گردشی در چمن های اطراف ترتیب می دهد و اسب مسابقه ای قهرمان و بسیار محبوبش، خارتوم، را به او نشان می دهد. هاگن از طرف دون کرلئونه به ولتز برای پایان دادن به اعتصاب کاری که در حال از هم گسیختن استودیو بود، پیشنهاد کمک می دهد و اضافه می کند که دون لطف او را تا ابد فراموش نخواهد کرد. این خدمت دون در ازای واگذاری نقش کلیدی فیلم به فونتان است. ولتز که هنوز از فونتان به خاطر رابطه اش با هنرپیشه ی جوانی که وی برای شکوفایی و موفقیتش وقت و پول زیادی صرف کرده بود، بسیار عصبانی است، این پیشنهاد را نمی پذیرد. ولتز فونتان را به این خاطر سرزنش می کند که باعث شده بود این هنرپیشه آینده دار قبل از آنکه توسط او به یک ستاره تبدیل شود ازدستش در برود و غضبناک هاگن را از منزلش بیرون می کند. هاگن آماده می‌شود که به نیویورک برگردد و می گوید: «آقای کورلئونه شخصی هستند که اصرار دارند خبر بد را بلافاصله بشنوند.» صبح روز بعد، وقتی که ولتز از خواب برمی خیزد، سر بریدهٔ اسب اصیلش را در تختخواب خود می بیند.

وقتی که تام به نیویورک برمی گردد، خانواده در حال معامله با ویرجیل سولوتزوی ترک، یک دلال با نفوذ هروئین هستند. سولوتزو از دون کورلئونه تقاضای حمایت سیاسی و یک میلیون دلار پول برای واردکردن عمده هروئین و پخش آن می کند. دون کورلئونه به او توضیح می دهد که اگر از آن شخصیتهای سیاسی که او آنها را دوست خود می شمارد، برای اموری که از نظر آنها غیر اخلاقی است، کمک بخواهد، آنها از پشتیبانی خانواده حتی در گناه های «بی ضرر» (قمار، قاچاق روسپی و مشروب) هم شانه خالی خواهند کرد. علیرغم قول سولوتزو مبنی بر برگشت خیلی خوب پول، دون کورلئونه وارد معامله نمی شود، اما سانی بی تجربه برخلاف پدرش به این معامله اظهار علاقه می کند. لوکا براسی، انتقام گیر وفادار دون کورلئونه ماًمور جمع آوری اطلاعات از خانواده تاتاگلیا از حامیان سولوتزو می شود. او خیلی زود توسط آنها کشته می شود. پس از امتناع دون کورلئونه، تام هاگن توسط سولوتزو دزدیده می شود. خود دون، اندکی پس از خرید میوه از یک دکه مورد حمله مسلحانه قرار می گیرد. با این تصور که دون کورلئونه از بین رفته است، سولوتزو هاگن را راضی می کند که به سانی همان پیشنهادی را بدهد که خود او قبلا به پدرش داده بود. پس از آزادی هاگن، سانی از قبول پیشنهاد سرباز می زند و قول می دهد که برای تلافی سوء قصد به جان پدرش، که به هر نحو زنده مانده بود، با تمام قوا با تاتگلیاها بجنگد. اکنون خانواده کورلئونه خود را برای جنگ شدید احتمالی با سایر خانواده ها نیز آماده می کند و سایر خانواده های مافیا برای جلوگیری از یک درگیری ویرانگر، علیه کورلئونه ها جبهه می گیرند. در حالیکه کورلئونه ها جمعند و تلاش می کنند با لوکا براسی تماس بگیرند، جلیقه براسی به دستشان می رسد، جلیقه ای که دور یک ماهی مرده پیچیده شده. یک پیغام سیسیلی: «لوکا براسی با ماهی ها می خوابد.»

کاپورژیم دون کورلئونه، پیتر کلمنزا ،دستور کشتن راننده دون، پائولی گاتا را می دهد؛ چون سانی یقین کرده بود که پائولی، دون را به دشمن لو داده. اما در روزی که این قتل برنامه ریزی شده بود، پائولی به بهانه بیماری سر کار نیامده بود، و در نتیجه فردو باید به جای او رانندگی می کرد.

مایکل، که در تجارت خانواده وارد نشده است، و خانواده های دیگراو را به چشم یک غیرنظامی می بینند برای عیادت پدرش به بیمارستان می رود. ولی هیچ اثری از افراد پدرش که باید برای محافظت از او کشیک بدهند، نمی بیند. بدین ترتیب متوجه می شود که برای شلیک مجدد به پدرش، دوباره برنامه ای ریخته شده. پرستار را راضی می کند که پیر مرد را به اتاق دیگری انتقال دهند. در همانجا به پدرش می گوید: «من اینجا هستم. من الان با شما هستم.» و اشک از چشمان دون جاری می شود. مایکل با اینکه کمک خواسته، نگران این است که قبل از رسیدن کمک اتفاقی بیافتد. او، انزوی بیگناه را که برای ادای احترام به بیمارستان آمده بود به خدمت خود می گیرد. به او می گوید که بیرون بیمارستان در کنار او بایستد و تهدیدگرانه خود را مسلح جلوه دهد. بعد از مدتی ماشین های پلیس به سرکردگی سروان مک کلاسکی فاسد از راه می رسند. مایکل مک کلاسکی را به آدم سولوتزو بودن متهم می کند، و او هم با یک مشت فک مایکل را می شکند. مایکل در عین بیگناهی در شرف دستگیری است که تام هاگن با کاراگاهان خصوصی از راه می رسد. آنها مک کلاسکی را تهدید می کنند که اگر در کارشان دخالت کند، حکم دادگاه را اجرا می کنند. مک کلاسگی صحنه را واگذار می کند و دون در امنیت قرار می گیرد.

تارنمای ویکی پدیا

Popularity: 2% [?]

ارسال شده در معرفي فيلم ~ بدون پاسخ

سرقت بانک

{ چهارشنبه،۱۴/فروردین/۱۳۸۷ }

کارگردان: راجر دانلدسون. فیلمنامه: دیک کلمنت، ایان لا فرنیس. موسیقی: جی. پیتر رابینسون. مدیر فیلمبرداری: ‏مایکل کولتر. تدوین: جان گیلبرت. طراح صحنه: گاوین بوکت. بازیگران: جیسوت استیهم[تری لیدر]، سافرون ‏باروز[مارتین]، استفان کمپبل مور[کوین]، دانیلی میز[دیو]، جیمز فالکنر[گای سینگر]، الکی دیوید[بامباس]، مایکل ‏جیبسون[ادی]، ریچارد لینترن[تیم اورت]، دان گالاگر[جرال پایک]، دیوید سوشه[لو ووگل]، پیتر د جرزی[مایکل ‏ایکس]، هتی موراهانخگیل بنسون]. ۱۱۰ دقیقه. محصول ۲۰۰۸ انگلستان. نام دیگر: ‏Baker Street، ‏D-Notice‏. ‏

تری لیدر صاحب یک گاراژ کوچک که به خرید و فروش اتومبیل اشتغال دارد، دچار گرفتاری مالی است و تحت فشار ‏قرار دارد. در همین زمان سر و کله مارتین پیدا شده و از تری می خواهد تا در یک کار با او همراهی کند. و این کار ‏چیزی نیست جز سرقت صندوق امانات یک بانک لیدز در خیابان بیکر. تری گروهی از تبهکاران را گرد آورده و ‏ترتیب کار بانک را می دهند. حین سرقت تری متوجه می شود که مارتین نظر خاصی به یکی از صندوق دارد. داخل ‏صندوق که متعلق به تروریستی سیاه پوست به نام مایکل ایکس است، عکس هایی رسوایی برانگیز یکی از اعضای ‏خانواده سلطنتی قرار دارد و مایکل به وسیله آن دولت انگلستان را تحت فشار قرار داده است. سرقت با موفقیت انجام ‏می شود، اما تری خبر ندارد که این دزدیبا حمایت مامورین ‏MI5‎‏ انجام شده و مارتین نیزمامور همین سازمان است. اما ‏به سرقت رفتن صندوق امانات مردی به نام لو ووگل-از بزرگان دنیای تبهکاران لندن- که در آن دفترچه ای حاوی ‏اسامی تمام مامورین فاسد و رشوه بگیر پلیس قرار دارد، پای او و افراد جنایتکارش را به میان می کشد. حال باید تری ‏جان خود و اعضای خانواده اش را از چنگ دو نیروی متخاصم نجات دهد…

چرا باید دید ؟

راجر دانلدسون متولد ۱۹۴۵ بالارت استرالیا نامی آشناست. از ۲۰ سالگی به نیوزیلند مهاجرت کرده و در سینمای آن ‏کشور صاحب نام است. اولین فیلمش ‏Sleeping Dogs‏ در ۱۹۷۷ اولین فیلم نیوزیلندی بود که شانس نمایش در ‏سینماهای امریکا را پیدا کرد. با فیلم ‏The Bounty‏ در ۱۹۸۴ شهرتی بین الملی یافت، اما نتایج حضورش رد سینمای ‏تجاری هالیوود از اواخر دهه ۱۹۸۰ چندان موفق آمیز نبود. بعد از موفقیت نسبی راه گریزی نیست در ۱۹۸۷، شکست ‏همه جانبه کوکتل در سال بعد، بازسازی ناموفقش از گریز سام پکین پا در ۱۹۹۴ یا فیلم کم رومق قله دانته در ژانر ‏سینمای فاجعه باعث شد تا با احتیاط بیشتری قدم بردارد. دست گرمی اش با تریلر/درام سیاسی سیزده روز در سال ‏‏۲۰۰۰ بعدها به خلق تریلر خوش ساخت مامور جدید/‏‎ The Recruit‎‏ منتهی شد و دو سال قبل موفق ترین فیلمش سریع ‏ترین ایندین دنیا را در نیوزیلند کارگردانی کرد. ‏

سرقت بانک یا به زبان خودمانی ساختن کار بانک یک نمونه خوش ساخت از سینمای گانگستری بریتانیاست. نمونه ای ‏به روز که می تواند یادآور دوران خوش کارتر را بگیرید یا کار ایتالیایی باشد. مزیت این فیلم در مقایسه با اثار پیشین ‏خود اتکا به داستانی واقعی است که در ۱۱ سپامبر ۱۹۷۱ رخ داده است. سرقتی که پول های و اشیای گران قیمت به ‏یغما رفته طی آن هرگز کشف نشد. داستان به شکلی وفادارانه ضعف دستگاه پلیس[که توسط یک اپراتور رادیو به نام ‏رولندز که تصادفاً مکالمات دزدهای داخل بانک و نگهبان بیرون ساختمان را شنیده، در جریان سرقت قرار می گیرند]، ‏فساد شدید موجود در آن، فساد در میان اعضای خانواده سلطنتی، دنیای تبهکاران لندن و…. ترسیم و پرونده ای را در ‏برابر چشمان تماشاگران بازسازی کرده که پلیس سال های سعی در مخفی نگهداشتن آن داشت. تهیه کننده از داشتن منبع ‏موثق اطلاعاتی-جورج مک ایندو- سخن گفته و این که عکس های رسوایی برانگیز به شاهزاده مارگرت تعلق داشته ‏است. شخصیت مایکل ایکس[که پرونده واقعی وی تا سال ۲۰۵۴ غیر قابل دسترسی برای عموم است] نیز بر اساس ‏اطلاعات همین منبع پرداخته شده است. اما شخصیت مارتین را بیشتر زاییده تخیلی می دانند که همین از سندیت فیلم ‏اندکی می کاهد. ‏

منتقدان انگلیسی زبان به تحسین فیلم گشوده اند که دلیل آنها پرداخت خوب دانلدسون از مراحل سرقتو فصل نفس گیر ‏پایانی آن است. فیلم که با سرمایه ای ۲۰ میلیون دلاری ساخته شده، فقط در هفته اول نمایش خود نیمی از این مبلغ به ‏چنگ آورده است. نقطه قوت فیلم بازی جیسون استیتهم و سافرون باروز است. استیتهم توانسته در کمتر از یک دهه ‏تبدیل به بازیگر قابل اطمینان فیلم های اکشن و پلیسی با تبار بریتانیایی و لهجه کاکنی شود. از کاریزمای او هر چه ‏بگویم، کم است. در یک کلام لایق میراثی است که امثال مایکل کین برای او به جا گذاشته اند. اگر مدت هاست فیلم ‏خوش ساختی در ژانر سرقت ندیده اید، به تماشای ساخته شدن کار این بانک بروید!‏
ژانر: مهیج.

برگرفته از روز آنلاین

Popularity: 2% [?]

ارسال شده در معرفي فيلم ~ بدون پاسخ

مه ‏The Mist‏

{ یکشنبه،۴/فروردین/۱۳۸۷ }

نویسنده و کارگردان: فرانک دارابانت. موسیقی: مارک ایشام. مدیر فیلمبرداری: ران اشمیت. تدوین: هانتر ام. ویا. ‏طراح صحنه: گرگوری ملتون. بازیگران: تامس جین[دیوید درایتون]، مارشیا گی هاردن[خانم کارمودی]، لوری ‏هولدن[آماندا دامفرایز]، آندره برافنر[برنت نورتون]، توبی جونز[الیو]، ویلیام سدلر[جیم گروندین]، جفری د مون[دان ‏میلر]، فرانسس استرنهاگن[ایرنه]، الکسا دوالس[سالی]، ناتان گمبل[بیلی]. ۱۲۷ دقیقه. محصول ۲۰۰۷ آمریکا. نام ‏دیگر: ‏Stephen King’s The Mist‏. نامزد جایزه بهترین بازیگر خردسال یا نوجوان/ناتان گمبل از مراسم هنرمندان ‏جوان. ‏

دیو درایتون که به همراه همسر و پسرش بیلی در ویلایی کنار دریاچه زندگی می کند، فردای شبی توفانی متوجه مه ‏روی دریاچه می شود. وقتی با همسایه اش برنت نورتون و پسرش برای خرید به شهرک بریجتن می روند، مردی ‏سراسیمه با صورتی زخم وارد سوپر مارکت شده و از وجود چیزی خطرناک درون مه در حال گسترش خبر می دهد. ‏مه به سرعت شهر را فرا می گیرد و مشتریان داخل سوپر مارکت در آنجا به دام می افتند. ابتدا همه به این باور می ‏رسند که به دلیل نزدیکی پایگاه نظامی این مه احتمالاً از انفجار مخزن ماده ای شیمیایی حاصل شده است. اما زنی به نام ‏مارمودی که باورهای مذهبی سفت و سختی دارد، معتقد است این مه از علائم واقعه ای آخر زمانی برای تنبیه اهالی ‏است. وقتی دیو به همراه چند نفر دیگر برای کنترل ژنراتور برق فروشگاه وارد انبار پشتی آن می شوند، دیو متوجه ‏صدایی نعره مانند از خارج ساختمان می شود. بر اثر اصرار بی مورد دیگران، برای درک منبع صدا در انبار را باز ‏می کنند. فرجام این کار وارد شدن بازوهایی غول پیکر متعلق به جانوری ناشناخته و کشته شدن یکی از کارکنان جوان ‏فروشگاه است. هنوز کمتر کسی به وجود موجودات خطرناک در بیرون از فروشگاه باور دارد، اما زمانی که سوپر ‏مارکت مورد هجوم حشرات غول آسا قرار می گیرد اجباراً می پذیرند. خانم کارمودی که حمله حشرات را نیز جزئی از ‏پیشگویی کتاب مقدس می دادند، ابتدا با هشدار دادن و سپس با موعظه افرادی را به دور خود جمع و تحریک می کند. ‏زمانی که دیو و چند نفر دیگر برای آوردن دارو و لوازم پانسمان از سوپر مارکت خارج می شوند، تحریک ها به اوج ‏می رسد. خانم کارمودی عقیده دارد برای رهایی از بلایی که بر سرشان نازل شده، باید قربانی بدهند و این فرد کسی ‏نیست جز پسر دیو درایتون….‏

چرا باید دید ؟

فرانک دارابانت متولد ۱۹۵۹ مون بلیه، فرانسه است. اما آمریکایی تبار است و شهرتی نیک در سینمای هالیود دارد و ‏محبوبیتی معقول در میان نویسندگان، منتقدان سینمایی و تماشاگران ایرانی دارد. ریشه این شهرت و محبوبیت فیلم ‏رهایی از شاوشنگ/رستگاری در شاوشنک است که از فیلم های مهم ژانر زندان در دهه ۱۹۹۰ محسوب می شود. ‏

دارابانت با فیلمنامه های ترسناک مانند قسمت سوم کابوس در خیابان الم، مگس ۲، حباب و سریال ایندیانا جونز جوان ‏آغاز کرده و بعدها تهیه کنندگی و کارگردانی را به کارنامه خود افزوده است. دومین فیلمش مسیر سبز نیز با استقبال ‏متوسط تماشاگران روبرو شد، اما بعد از شکست فیلم ‏‎ The Majestic‎در ۲۰۰۱ تا امروز فیلم دیگری نساخته بود. مه ‏بعد از شش سال وقفه بازگشتی قدرتمندانه به هر سه حیطه کاری است. دارابانت که تا امروز سه بار نامزد دریافت ‏اسکار شده، هم اکنون در حال بازسازی فیلم فارنهایت ۴۵۱ تروفو است که در سال ۲۰۰۹ به نمایش در خواهد آمد. ‏

مه حاصل همکاری یا بهتر بگوییم اقتباس مجدد او از نوشته های دوستش استیون کینگ است. مه از معروف ترین ‏رمان کوتاه[‏novella‏] کینگ است که در سال ۱۹۸۰ منتشر شد. دارابانت جز پایان تیره ای که به داستان افزوده، سعی ‏کرده اقتباسی بسیار وفادارانه از رمان کینگ ارائه دهد و می توان گفت یکی از بهترین و موفق ترین اقتباس ها از ‏داستان های کینگ را ساخته است. اقتباس ۱۸ میلیون دلاری دارابانت تا هفته گذشته بیش از ۲۵ میلیون دلار در گیشه ‏در آمد داشته که بر این مبلغ افزوده خواهد شد. مه یکی از بهترین فیلم های ترسناک سال های اخیر است که قدرت ‏هراس انگیز خود را نه از موجودات غریب و گاه عظیم الجثه خود، بلکه از رفتار آدم ها می گیرد. ترسناک ترین ‏شخصیت فیلم خانم کارمودی است. نماینده باورهای خرافی و مذهبی که ایده قربانی کردن پسر درایتون را به مشتریان ‏سوپر مارکت تلقین می کند و زمانی که با گلوله ای در پیشانی می میرد، تماشاگر برای همیشه نفسی به راحتی می کشد. ‏شنیدن سخنان زهرآگین او خوف انگیزتر از دیدار هیولای غول پیکر پایان فیلم است و تصمیم به کشتن بازماندگان توسط ‏درایتون در اثر نومیدی در آخر فیلم تلخ تر از همه بلاهایی که بر سرشان آمده است. تم پس زمینه فیلم خلق فاجعه توسط ‏خود بشر است. ازمایش های مشکوک ارتش سبب خلق این جانوران مهلک شده و تاوان سنگینی توسط اهالی برای این ‏آزمایش های احمقانه پرداخته می شود. تماشای فیلم استادانه مه در میان خیل آثار خونریز ترسناک شرقی و غربی زنگ ‏تفریح جانانه ای است. می توان گفت که دارابانت و مه و صد البته استیون کینگ قادر به ترمیم آبروی رفته این ژانر ‏شده اند. شما چی فکر می کنید؟
ژانر: درام، ترسناک، علمی تخیلی، مهیج. ‏

برگرفته از تارنمای www.roozonline.com

Popularity: 2% [?]

ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۴ پاسخ

پرسپولیس

پرسپولیس، ساخته مرجان ساتراپی و ونسان پرونو، که بر اساس ۴ جلد رمان تصویری به همین نام، اثر مرجان ساتراپی، ساخته شده، سرگذشت ایران معاصر است از لابلای زندگی مرجان. دختری که در کودکی دو آرزو دارد: آخرین پیامبر کهکشان شود و موی پایش را بتراشد. مفاهیمی متناقض در یک وجود، که تا انتهای فیلم، تاریخ پرتلاطم ایران و زندگی پر فراز و نشیب مرجان را در هم می تند. مرجان نه ساله است که امواج انقلاب به تدریج سراسر کشور را در بر می گیرد. امواجی که پدر و مادرش را به راهپیمائی ها می فرستد، سیاست را به بازی های کودکانه اش می آورد، زندانیان را از سیاه چال های پهلوی آزاد می کند، و بالاخره به سرنگونی سلطنت می انجامد. در این بخش از فیلم، با نگاهی به زندگی و مبارزه چند نسل از خانواده مرجان، با فشرده ای از تاریخ معاصر ایران، دیکتاتوری، نفت و وابستگی، شورش و انقلاب، سرکوب و باز هم شورش، آشنا می شویم.

مبارزات خانواده مرجان با نظام حاکم، از کمونیست شدن پدربزرگ مادری اش که شاهزاده قاجار بود تا پیوستن عمویش به فرقه دموکرات آذربایجان، سوای عرضه کردن خطوط کلی یک دوره تاریخی، به حقیقت دیگری نیز اشاره دارد. تضادهای بنیادین جامعه بطور مداوم عده ای از روشنفکران را که از موقعیت برتری در جامعه برخوردارند به شورش علیه مناسبات حاکم می کشاند. هر چند بسیاری از این روشنفکران ظلم را بطور فردی تجربه نمی کنند و از طریق ذهنی به کهنه بودن این مناسبات می رسند، ولی لزوم تغییر و ساختن جهانی بر پایه های نوین، این روشنفکران را در کنار زحمتکشان، و حتی گاهی در صدر مبارزاتشان قرار می دهد. دیده ایم که چه بسیار، جان خود را نیز در این راه از کف داده اند.

دیالوگ های بدور از تکلف، و تصاویری که در عین بیان واقعیات تلخ، گه گاه دیکتاتور و عمله اکره اش را به سخره می گیرد، مانع ورود بوی نم کلاس درس به فیلم است، و بیننده را با تمام وجود درگیر تاریخی می کند که بخشی از میراث خانوادگی مرجان است و شخصیت وی را شکل می دهد. البته مرجان، یک دختر معمولی ایرانی نیست، از خانواده ای مرفه و روشنفکر است. ولی فیلم توانسته از ورای یک زندگی خاص و غیر متعارف، یک واقعیت عام (تاریخ یک کشور) را عرضه کند. تاریخی که بخشی از میراث خانوادگی مرجان است و زندگی اش را شکل می دهد، بخشی از میراث همه ماست و هستی و آمال مان را شکل داده و می دهد.

تاریخ قبل از مرجان، پیش زمینه ایست برای درک آنچه مرجان از سر خواهد گذراند، وقایع تاریخ ساز دیگری که سرنوشت همگی مان را رقم زد و نقشی نه چندان کم اهمیت، در شکل دادن چهره کنونی جهان بازی کرد: انقلاب ایران و وقایع بعد از آن. سرنگونی سلطنت، منجر به روی کار آمدن جمهوری اسلامی می شود: تواتر تصاویری در مورد شروع موج سرکوب ها، تحمیل حجاب، دستگیری ها، فرارها واعدام ها، در میان مونولوگ های شخصیت های اصلی داستان، از حملات جمهوری اسلامی به انقلاب می گوید…. انوش، عموی مرجان که در زندان شاه بود و با انقلاب آزاد شد، دوباره دستگیر می شود و در آخرین دیدار خود با مرجان از امید به پیروزی نهایی پرولتاریا می گوید…. شادی سرگیجه آور و سرشار از امید مردم ایران در روزهای اول انقلاب، وقتی که موج تظاهرات ضد سلطنت تازه آغاز شده بود و در قهقهه های زیبای مرجان کوچولو در بازی با پدرش متبلور شد، به پایان می رسد. اعدام انوش سمبل شکست انقلاب می شود و مرجان در صحنه ای که در عین لطافت کودکانه، به شدت تاثر انگیز است، با خدای خود قهر می کند.

اینجا با یکی دیگر از درگیری های ذهنی مرجان آشنا می شویم. مرجان، وقتی با مشکلی مواجه است که به راحتی توان حل و یا حتی درک آن را ندارد، به خدایش (پیرمرد ریش سفیدی که روی ابرها نشسته و لزوما هیچ مذهب خاصی را نمایندگی نمی کند) پناه می برد. و البته خدای مرجان هم، مانند خدای بقیه آدم ها، از آنجا که فقط در ذهن موجود است، کار خاصی از دستش ساخته نیست و فقط بیان کلنجار شناخته و ناشناخته در ذهن مرجان است. اولین بار وقتی مرجان امکان پیدا نمی کند پسر یک ساواکی را تنبیه کند، خدا می گوید ناراحت نباشد و اجرای عدالت را به او واگذارد (هنوز امید به اینکه انقلاب حق را به حق دار بدهد در فضا موجود است)، بعد از اعدام انوش، خدا دوباره ظاهر می شود، ولی اظهار عجز می کند و می گوید کاری از دستش ساخته نیست (انقلاب دیگر شکست خورده است). ولی قهر مرجان با خدا دائمی نیست. چون آگاهی ابدی نیست و هیچ تصمیمی هم از تزلزل مبری نیست. واقعیات خارج از ذهن ما مرتبا با دانسته ها و باورهامان تداخل می کند و به فراز و نشیب هایی در سیر تکاملی زندگی و تفکرمان می انجامد. خدا نیز دوباره، وقتی مرجان از زندگی سیر شده و می خواهد بمیرد، به فیلم می آید. ولی مرجان هم با تجربه تر است، و هم به نقش خود در تغییر، آگاه تر شده. پس اینبار مارکس نیز در کنار خدا ظاهر می شود…. خدای مرجان، در عین اینکه با شکل و شمایل و صدایش رنگی کودکانه به فیلم می دهد، کلنجارهای فکری انسان برای درک واقعیات را نیز منعکس می کند.

واقعیت تثبیت جمهوری اسلامی به دنبال کودتای ۶۰، به شکل چهره دختر بچه هایی با مقنعه های سیاه، صفحه را پر می کند. ولی این، فقط بخشی هر چند تلخ و سنگین از واقعیت است. گونه گونی شخصیت های این دختر بچه ها، که با خطوطی ساده ولی بسیار زنده به تصویر آمده، به جنگ پارچه های سیاهی که چهره های پر احساسشان را محاصره کرده می رود. نیروی نوینی از بطن جامعه سر بلند می کند. شورشگری زنان و دختران در مقابل جمهوری اسلامی و ایدئولوژی نظام بخشی از بافت داستان است و داستانسرا، خود یکی از نمادهای این نیروی سرزنده.

درگیری های مرجان با نماینده های ریز و درشت جمهوری اسلامی در متن ادامه سرکوب ها، پدر و مادر مرجان را بر آن می دارد که مرجان را از ایران خارج کنند. اینجا به مرحله دیگری از فیلم وارد می شویم: برخورد مرجان با غرب. مرجان به اتریش می رود و در پانسیونی که توسط راهبه ها اداره می شود زندگی می کند. شباهت راهبه ها، چه در تصویر و چه در رفتار بسیار شبیه حزب الهی های ایران است و حتی همان اخم که چهره پاسداران و بسیجی های ایران را مخوف می کرد، در اتریش نیز چهره راهبه های پانسیون را کریه می کند. اینجا مرجان تنهایی، غربت و راسیسم و در عین حال بلوغ، شادی اولین عشق و ناکامی را تجربه می کند. مرجان که یک دختر شورشی ایرانی است، همتایان خود را در “حاشیه ای های مدرسه” می یابد، هم کلاسی هایی آنارشیست، نهیلیست و عاصی که از شنیدن داستان های مرجان در مورد انقلاب و جنگ کیف می کنند و خودشان هم به شکلی دیگر با نهادهای قدرت درگیرند. خطوط کلی تقسیم بندی های اجتماعی به شکل گرایشات مختلف فرهنگی – راسیسم، زن ستیزی و کلیسا از یک طرف و شورش علیه نظم موجود از طرف دیگر – در موضع گیری ها در قبال یک “خارجی” (مرجان) تصویر می شود.

بد نیست اشاره کنیم که پرسپولیس خود محصول همکاری شورشیان “شمال” و “جنوب” است. مشوقین ساتراپی در انتشار رمان های تصویری پرسپولیس (که در دنیای طرفداران رمان تصویری محبوبیت بسیاری کسب کرده) و همکاران او در تهیه فیلم (که با وجود وفاداری به رمان، زندگی مستقلی یافته)، هنرمندانی بودند که معیارهایی به جز شهرت و پول راهنمای کارشان است. ونسان پارونو که در ساختن فیلم با مرجان ساتراپی همکاری کرده، خود یکی از اسامی شناخته شده در رمان مصور است که تحت نام وینشلوس کار می کند و خود را هنرمند “زیرزمینی” می داند. وینشلوس معتقد به استقلال هنرمند است، استقلالی که یکی از معانی اش کار با امکانات محدود است، و در عین حال به هنرمند آزادی فکر و عمل می دهد. مرجان هم در مصاحبه ای در وبلاگ پرسپولیس می گوید که “ما در خیلی موارد با هم متفاوت و حتی نقطه مقابل هم هستیم، ولی در این اثر یکدیگر را کامل کردیم و نشان دادیم که تمام مزخرفاتی که هر روز در مورد شرق و غرب و شوک فرهنگی بارمان می کنند الکی است.” با توجه به تاثیری که پرسپولیس در غرب داشته است، به جرات می توان گفت که این یکی شدن دو استعداد شورشگر از شرق و غرب، به نوبه خود به از بین بردن دیوارهایی که نظم حاکم بین انسان ها می کشد کمک می کند.

مرجان در اتریش برای اولین بار عشق را تجربه می کند، ولی شکست در عشق در تنهایی غربت، زندگی را چنان به مرجان سخت می کند که بالاخره به ایران باز می گردد. ایران بعد از قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷٫ ایران بعد از جنگ. نزدیک به یک میلیون نفر کشته و معلول شده اند و تنها اثری که از کشته ها به جای مانده، اسم خیابان هاست. شکست مرجان در اتریش و خاکستری شهری که “راه رفتن در خیابان هایش مثل راه رفتن در گورستان است”، نیروی زندگی را از مرجان گرفته، و مرجان را به فکر مرگ می اندازد. اینجاست که خدا (و مارکس) به سراغش می آیند و می گویند باید شجاع باشد و مارکس تاکید می کند که مبارزه ادامه دارد. مرجان تصمیم می گیرد به یاس تسلیم نشود و تصمیمش را عملی می کند. کنکور می دهد، به دانشگاه می رود، دور دیگری از زندگی اش را آغاز می کند.

اگر خدا، عنصر جدال برای درک واقعیت در ذهن مرجان است، مادر بزرگ مرجان، نقش تجربه و وجدان بیدار را به خود می گیرد. در سراسر فیلم، مادر بزرگ، پر از تجربه ولی شاد و سبک همراهمان است. این شخصیت رنگارنگ که به راحتی فحش می دهد و هر روز صبح گل یاس در سینه بندش می گذارد که بوی خوش بدهد، به مرجان می آموزد که استحکام شخصیت خود را حفظ کند. هر کجا مرجان از سر ضعف و یا ترس (چه در مقابل راسیسم در اتریش و چه در مقابل پاسداران در ایران) به ارزش های خود پشت می کند، مادر بزرگ لزوم پایداری بر معیارها را به او گوشزد می کند، چرا که در زندگی دیده است و می داند که انسان همیشه، حتی در سخت ترین شرایط، می تواند انتخاب کند.

پرسپولیس، سند محکومیت جمهوری اسلامی است. ولی بر خلاف آنچه بسیاری خواستند فرض کنند، نقش غرب در تشویق دیکتاتورها و سرکوب مردم را از نظر دور نمی دارد. واقعیاتی چون نقش انگلیس ها در کودتای رضا خان و غارت نفت، تعلیم شکنجه گران ساواک توسط سازمان سیا و فروش اسلحه از طرف کشورهای غربی به دو سوی جنگ ایران و عراق، همه یادآوری می کنند که ایران در خلاء موجود نیست، بلکه جزئی از نظامی است که پنجه هایش را در سراسر جهان گسترده و مبارزه با این جزء بخشی از مبارزه با کل است.

پرسپولیس اثر هنری ارزنده ایست. با فرمی مینیمالیستی که به نظر می رسد بهترین شیوه برای بیان داستانی چنین پر حادثه و پر نکته باشد. ایجاز کلام، سادگی طرح و اقتصاد رنگ، داستانی فشرده را در یک ساعت و نیم با لطافت و طنز بازگو می کند. آنچه شاید می توانست در جایی دیگر ضعف هنری محسوب شود، مثل سادگی و گاهی حتی ناپختگی خطوط و محدودیت رنگ و یا بی پیرایگی متن، در پرسپولیس نقطه قوت است. ساتراپی در مورد اینکه چرا فیلم با شیوه سنتی (و نه کامپیوتری) تصویرسازی متحرک ساخته شده، می گوید

“در طراحی کامپیوتری همه خطوط عالی هستند، و این زندگی را از شخصیت ها می گیرد، انسان ها بی نقص نیستند و خطوطی که با دست کشیده شده، بهتر روح انسان ها را تصویر می کند.” ولی تمام کسانی که با شیوه های سنتی نقاشی متحرک آشنایند می دانند که تولید فیلمی یک ساعت و نیمه، با ۱۲ تصویر در ثانیه، چه تلاش غول آسائی می طلبد. و این فیلم محصول کار عده زیادی هنرمند طی سه سال است. از کیارا ماسترویانی، کاترین دونوو، دانیل داریو و… که با صدای خود شخصیت ها را زنده تر می کنند، تا تمام کسانی که پشت صحنه به کار تصویر نگاری و تدوین موسیقی و مونتاژ و… مشغولند.(۱)

مرجان ساتراپی و ونسان پرونو موفق شده اند با ترکیب شگفت انگیزی از کمال و نقص در عرصه هنر، زندگی پر تضاد دختری را در متن کشوری دستخوش انقلاب و جنگ، در جهانی پر از عشق و دیوار به یک اثر ارزنده هنری تبدیل کنند. و با اینکار انسان های دو سوی مرز را به یکدیگر نزدیک تر کرده اند. مرجان ساتراپی در مصاحبه ای می گوید “زمانی که ما به مردم به عنوان انسان نگاه نکنیم می توانیم بمب بر سرشان بریزیم و هیچ اتفاقی نیفتد. هر روز صدها نفر در عراق کشته می شوند و حتی یک دقیق سکوت به یاد آنها رعایت نکردیم …” سال هاست که دول امپریالیستی از یک طرف و جمهوری اسلامی از طرف دیگر، مردم ایران و خاورمیانه را به شکل مسلمانانی فناتیک تصویر کرده اند، تصویری غیر واقعی که اذهان را برای سرکوب مردم ایران آماده می کند. امروز این نقاشی متحرک سیاه و سفید مردم ایران را واقعی تر از بسیاری مقالات و مباحث عرضه می کند. تماشاگران می بینند که علیرغم سلطه مرگ بر کشور، انسان ها زندگی را در چهره های متفاوتش گرامی می دارند، حتی اگر برای ماتیک زدن به دردسر بیفتند و برای پارتی رفتن جانشان را از دست بدهند. هیچ چیز بهتر از شناخت واقعی از موقعیت، مشکلات و آرزوهای یکدیگر، انسان ها را به هم نزدیک نمی کند. مرجان ساتراپی در مصاحبه اش اضافه می کند “اگر مردم بیایند و این فیلم را ببینند و بگویند این ها (ایرانی ها) هم مثل ما انسان هستند، فیلم موفق بوده است.” استقبال بی نظیر مردم فرانسه از فیلم (که به زودی به زبان انگلیسی و در آمریکا هم پخش خواهد شد) نشان از این موفقیت دارد.

پگاه فهیمی ، نقل از سایت شبکه زنان

توضیح : به نظر حقیر ، ذکر ۲ نکته در مورد فیلم ضروریست ، ابتدا اینکه به نظر میرسد واقعیات مربوط به رضا خان به نوعی تحریف شده باشد ، چطور ممکن است مردی بی سواد و نظامی به فکر جمهوری باشد ، چون در نظام به نوعی خودکامگی وجود دارد و من بودن ، در صورتی که جمهوری من تعریفی ندارد و به ما تبدیل می شود . مورد دوم در دربارۀ خانوادۀ مرجان است . آنطور که ما می فهمیم خانوادۀ مرجان کمونیست هستند یا حداقل چند عضوشان ، دقت شود به عمو آنوش ، مارکس و … پس نباید این نگاه را نگاه اکثریت مردم دانست .

Popularity: 2% [?]

ارسال شده در روزانه, معرفي فيلم ~ ۶ پاسخ