کارگردان: اندرو دومینیک. فیلمنامه: اندرو دومینیک بر اساس داستانی از ران هنسن. موسیقی: نیک کیو، وارن الیس. مدیر فیلمبرداری: راجر دیکینز. تدوین: کرتیس کلایتون، دیلن تیچنور. طراح صحنه: پاتریشیا نوریس. بازیگران: براد پیت[جسی جیمز]، مری لوئیز پارکر[زی جیمز]، بروکلین پرولکس[مری جیمز]، داستین بالینجر[تیم جیمز]، کیسی افلک[رابرت فورد]، سام راکول[چارلی فورد]، سم شپرد[فرانک جیمز]، گرت دیلاهانت[اد میلر]، پل اشنایدر[دیک لیدیل]. ۱۶۰ دقیقه. محصول ۲۰۰۷ آمریکا. نام دیگر: The Assassination of Jesse James. نامزد جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/افلک از انجمن منتقدان رسانه ها. برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و نامزد جایزه بهترین موسیقی و بازیگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدین شیکاگو، برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از مراسم انجمن منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد گولدن بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/افلک، نامزد جایزه بهترین بازیگر/افلک و بهترین فیلم سال از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از انجمن ملی منتقدان آمریکا، برنده جایزره بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از انجمن منتقدان فیلم سن فرانسیسکو، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و نامزد بهترین طراحی صحنه، بهترین فیلمبرداری و بهترین موسیقی از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحادیه بازیگران سینما، برنده جایزه بهترین بازیگر و نامزد شیر طلایی از جشنواره ونیز.
سال ۱۸۸۱٫ جسی جیمز ۳۴ ساله پس از ۱۴ سال غارت قطارها، بانک ها و دلیجان ها در حال کشیدن نقشه سرقتی تازه و همزمان دور ماندن از تیر رس جایزه بگیرانی است که در صدد شکار اویند. همکار ثابت اش-برادر بزرگترش فرانک او را ترک کرده تا زندگی آرامی برای خود دست و پا کند. جسی برای سرقت آخر نیاز به افرادی تازه دارد، اما نمی داند به چه کسی می تواند اطمینان کند. تنها افراد در دسترس خلاف کارانی خرده پا به نام برادران فورد هستند، اما اعتماد جیمز به رابرت فورد که خود را شیفته وی اعلام می کند، به بهای زندگی جسی جیمز تمام می شود.
چرا باید دید؟
یک وسترن زیبا، قوی، حماسی و شاعرانه درباره سرنوشت تراژیک مردی که هنوز بسیاری بر سر یاغی یا قهرمان بودن وی اختلاف دارند. مردی که سرنوشتی همچون تراژدی های یونانی را زیست و از پشت توسط مردی که به او اطمینان کرده بود، تیر خورد.
ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو یکی از بهترین نمونه ها برای بازیافت ژانری از دست رفته است، آن هم در زمانه ای که به نظر می آید همه قصه ها دیگر گفته شده است. پس باید قصه های کهن را با توسل به ابزار روزآمد روایت کرد. اتفاقی که در دهه ۱۹۷۰ برای گونه وسترن افتاد و کسانی چون رابرت آلتمن با مک کیب و خانم میلر، ترنس مالیک با روزهای بهشت و دروازه بهشت، سام پکین پا با پت گرت و بیل د کید، کلینت ایستوود با جوزی ولز یاغی، جان میلیوس با جرمیا جانسون و… کوشیدند تا خونی تازه در رگ های آن جاری کنند.
سینمای آمریکا که همیشه از فقدان پیشینه تاریخی رنج برده، دستمایه لازم برای ساخت فیلم های تاریخی و حماسی- و حتی در ابعاد بزرگ تر اسطوره سازی- را در میان حوادث دویست سال پیش جست و جو کرده است. بدیهی است در سینمای کشوری که ژانر وسترن بومی ترین گونه آن محسوب می شود، قهرمانانی غیر از مردان قانون و یاغیان وجود ندارند. سینمای آمریکا اما به یاغیان همیشه بیشتر دلبستگی داشته و کوشیده تا چهره ای اسطوره ای از آنان ترسیم کند. افرادی همچون بیلی د کید قانون شکنی که اصولاً شکل گیری اسطوره اش را مدیون سینماست، یا بوفالوبیل که شهرت سوئی در از میان بردن سرخ پوست ها و بوفالوها دارد، بل استار تنها یاغی زن در جمع مردان و از همه مهم تر جسی جیمز که جوانمرگ شد[پدیده محبوب اسطوره سازان آمریکایی] و هنوز نزاع بر سر راهزن یا قهرمان بودنش ادامه دارد. همه این افراد و بسیاری دیگر خیلی زود به سینما راه پیدا کردند. شاید بوفالو بیل و جسی جیمز خوش اقبال ترین شان بودند. ویلیام فردریک کودی مشهور به بوفالوبیل که خود وارد حرفه سرگرمی سازی شده بود، بعدها نقش خود را در برابر دوربین بازی کرد. چند سال پس از او، تنها فرزند جسی جیمز نیز نقش پدر را در دو فیلم بازآفرینی نمود و اینک تعداد فیلم هایی که شخصیت جسی جیمز در آن به نوعی حضور داشته به رقم ۷۱ رسیده است.
ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو آخرین آنهاست که بر اساس رمان ران هنسن ساخته شده و قصد دارد تا زندگی خصوصی مشهورترین یاغی آمریکایی به تصویر بکشد. اما بیهوده است اگر بگویم که فیلم به همان اندازه که به جسی جیمز تعلق دارد، متعلق به رابرت فورد نیز هست. داستان دو مرد؛ یکی ترسو که در حسرت افسانه شدن می سوزد و دیگری که افسانه است، اما می داند اینها را به قیمت چهره خشونت بارش و خونی که دستانش را سرخ کرده، به دست آورده است. فیلم نمایشگر تلاقی راه این دو مرد است. نمی خواهم بر قضاوت شما قبل از دیدن فیلم تاثیر گذاشته باشم، اما راهی که رابرت فورد ترسو برای به دست آوردن شهرت انتخاب کرد چیز تازه ای نبود. اتفاقی که بعدها در حق خودش تکرار شد تا مردی دیگر لقب”قاتل مردی که جسی جیمز را کشت” به دست آورد!
اندرو دومینیک متولد ۱۹۶۷ ولینگتون، نیوزیلند است. اما از دو سالگی در استرالیا زندگی کرده و در سال ۱۹۸۸ از مدرسه سینمایی سوینبورن شهر ملبورن فارغ التحصیل شده است. اولین فیلمش قصاب را در سال ۲۰۰۰ بر اساس زندگی مارک براندون تبهکار بدنام استرالیایی ساخت که برای او بازیگر اول فیلمش-اریک بانا- شهرتی قابل توجه به ارمغان آورد. ترور جسی جیمز پس از ۷ سال وقفه، دومین فیلم او محسوب می شود. فیلمبرداری ترور جسی جیمز در سال ۲۰۰۵ تمام شد، اما تدوینش دو سال طول کشید. و زمانی به نمایش در آمد که دومینیک سرگرم کار روی سومین فیلمش است.
ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو یک وسترن ۳۰ میلیون دلاری است که سه نام بزرگ در تهیه آن سهم داشته اند[براد پیت، ریدلی اسکات و تونی اسکات]. فیلمی که از نظر سبک تصویری بسیار شبیه به آثار ترنس مالیک از کار در آمده و می تواند سرآغازی تازه برای ژانر وسترن باشد. پس غفلت از تماشای آن امری نابخشودنی است!
ژانر: زندگی نامه، جنایی، درام، وسترن.
برگرفته از روز آنلاین .
Popularity: 2% [?]
ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۷ پاسخ
فیلم وقتی در اوج است که که بیشتر به کنش بپردازد و کمتر به دیالوگ . وقتی فیلمی داستانش را با مجموعه ای از تصاویر ساده ، زیبا و پویا ، و تا حد امکان با گفتگوهای کم تر بیان می کند ، رسانه سینما به بهترین شکل ممکن مورد استفاده قرار گرفته است . و به نظر من هیچ موضوعی روی زمین به اندازه وسترن مناسب این نوع داستان گویی نیست .
کسانی که اصطلاح چرند “اپرای اسب ها” را اختراع کرده اند ، یک مشت آدم افاده ای اند. البته من از تمامی منتقدها متنفر نیستم . منتقد خوب هم زیاد است و من هم نوشته هایشان را می خوانم و حتی به برخی از پیشنهادهایشان هم عمل کرده ام . ولی بیشتر نقدها مخرب اند ، پر از اشتباه و کلی بافی . خدای من ، فکر نکنم این منتقدهای درجه یک روزنامه ها حتی به دیدن بیشتر وسترن ها بروند ؛ دستیار درجه دومشان را می فرستند .
مثل اینکه قرار است در نقدهایشان هرزه گو و بامزه هم باشند .خب ، خیلی شرم آور است ، چون باعث شده که دوست داشتن وسترن ، یک جور گناه محسوب شود . خب ، فیلم های عشقی و جنگی بد و دروغگو هم ساخته شده ، ولی این دلیلی نمی شود که به تمام فیلم های عشقی و جنگی حمله کنند.
هر فیلمی را باید بر اساس ارزش های خودش سنجید . به طور کلی ، سینمای وسترن هم به اندازه تمام ژانر های دیگر ، ارتقای کیفیت داشته است .
منتقد ها مدام می گویند که ما وسترن می سازیم ، چون این یک راه آسان برای پول در آوردن است ، چه حرف مزخرفی . ساختن فیلم وسترن نه ارزان است و نه آسان . فیلم وسترن را باید در لوکیشن فیلمبرداری کرد ، یعنی یک کار سخت و نکبت ، یعنی گرانترین و دشوارترین شکل فیلمسازی . البته این درست است که وسترن ها معمولاً سود آور هستند .
خب مگر چه عیبی دارد ؟
اگر هالیوود بیشتر به خواسته مردم توجه می کرد و کمتر به خواسته منتقدها اهمیت می داد ، وضعش به این خرابی نبود . این یک جور کسب و کار است . اگر بتوانیم به مردم چیزی را بدهیم که می خواهند ، کسب و کار خوبی است و سود هم دارد.تماشاگر خوشحال است و ما هم خوشحالیم . خب مگر چه عیبی دارد ؟
وقتی از فیلمبرداری وسترن در لوکیشن بر می گردم ، احساس غرور می کنم . گمان نکنم کسی با خواندن این چرند و پرندهای امروزی ، چنین احساسی را تجربه کرده باشد .
یادم نمی آید که هیچ وسترنی «کمتر از ۱۸ سال ممنوع»شده باشد .
این روزها به سینما می روی،احساس گناه می کنی،انگار به تماشای استریپ تیز رفته باشی . مثل یک دور باطل می ماند . فردا یکی فیلمی راجع به یک پسربچه و سگش می سازد و فیلم فروش می کند ، آن وقت همه شروع می کنند و فیلم پسربچه و سگ می سازند .
البته من مخالف روحیات و اخلاق جنسی رو پرده سینما نیستم ، به شرط اینکه درست انجام بشود . خیلی از وسترن ها ، روحیات و اخلاق جنسی تندی دارند . و به نظرم جنسی ترین فیلم تاریخ سینما را من ساختم : مرد آرام . تمام فیلم در مورد مردی است که می خواهد زنی را تصاحب کند ، ولی عیبی نداشت ، ازدواج میکنند و اساساً موقعیت اخلاقی شکل می گیرد . و با صداقت ، خوش ذوقی و طنز پیش می رود .
ادامه این نوشته »
Popularity: 2% [?]
ارسال شده در معرفي فيلم ~ ۱ پاسخ
راننده تاکسی پل شرایدر را از خودکشی نجات داد ، مارتین اسکورسیزی را به عنوان فیلمسازی معتبر تثبیت کرد و از رابرت دنیرو افسانه ساخت .
وقتی اولین ایده راننده تاکسی در ذهن پل شرایدر ، فیلمنامه نویس جویای نام شکل گرفت ، زندگی وی بشدت نابسامان بود . او نه تنها کارش را به عنوان محقق در انستیتو فیلم آمریکایی از دست داده بود ، بلکه همسرش هم او را از خانه بیرون انداخته بود . بی خانمانی و بیکاری ، برای شرایدر الکلیسم و افسردگی را به همراه آورده بود . وضع روحی او آنقدر خراب بود که به فکر خودکشی افتاد ؛ اما به جای اینکار داستانی شهری از تنهایی و انزوا نوشت که شرح خشونت زندگی در آمریکا بود. راننده تاکسی داستان تراویس بیکل است ، یک منزوی ساده دل که از ثبات روانی برخوردار نیست . نفرت تراویس از خلافکاران ، او را وادار می کند تا بر روی پا اندازها و سیاستمدارها اسلحه بکشد . فیلمنامه سیاه و بی رحم شرایدر از میان انگشتان برایان دی پالما و تهیه کنندگانی چون جولیا و مایکل فیلیپس گذشت تا به دست مارتین اسکورسیزی برسد . کارگردانی از گروه راجر کورمن که به تازگی نظر مثبت منتقدان را با فیلم “خیابانهای پایین شهر” جلب کرده بود . اسکورسیزی فیلمنامه را بسیار پسندید و اعتقاد داشت رابرت دنیرو ستاره فیلم خیابانهای پائین شهر تنها کسی است که باید نقش تراویس بیکل را بازی کند .
شریدر دوازده ماه بعد از فکر خودکشی ، اولین قرارداد سینمائی مهم خود را امضاء کرد . اگر چه این قرارداد نقطه پایانی بود بر بسیاری از مشکلات پل شرایدر ولی نقطه آغازی بود که مشکلات زیادی برای مارتین اسکورسیزی کارگردان ایجاد کرد .
بازی جودی فاستر چهارده ساله در نقش یک روسپی جوان باعث شد فیلم انگ سوء استفاده از بچه ها را بخورد و در نتیجه مددکاران اجتماعی سر صحنه های فیلمبرداری حاضر شدند . اسکورسیزی بر سر بازی سی بل شپرد در نقش بتسی زن رویاهای تراویس بیکل با تهیه کنندگان در افتاد و فیلمبرداری بیش تر از موعد مقرر طول کشید .
رابرت دنیرو در مورد انگیزه هر کار تراویس ، اسکورسیزی را سوال پیچ می کرد . از کشتن پاانداز عوضی (هاروی کیتل) تا ساده ترین کارها مانند روشن کردن تاکسی متر ، حتی بعد از پایان فیلمبرداری سوالات دنیرو ادامه یافت . اگر چه فیلمنامه بر اساس رمان تهوع اثر اگزیستانسیالیستی ژان پل سارتر نوشته شده بود ، اما از خاطرات آرتور بره مر که در ۱۵ ماه مه ۱۹۷۲ فرماندار جورج والاس را ترور کرد نیز تاثیراتی گرفته بود . شگفت آنکه فیلم را به عنوان مهمترین عامل تاثیر گذار بر جان هینکلی جونیور ، هواخواه دیوانه جودی فاستر ، که در ۳۰ مارس ۱۹۸۱ سعی کرد برای جلب نظر معبود خود رئیس جمهور ریگان را ترور کند ، ذکر کرده اند .
در حالی که بحث بر سر مثال سیاسی و جنسی فیلم تا امروز ادامه یافته ، در هیچ کس تردیدی در قدرت و اهمیت راننده تاکسی نمانده است . فیلمی برجسته از یکی از خلاق ترین فیلمسازان سینمای آمریکا که تثبیت کننده استعدادهایی درخشان در زمینه کاری هر یک از دست اندرکاران اصلی خود است . راننده تاکسی همچنین ویژگی مهم دیگری هم داشت که باعث شد در میان انبوه فیلم های “زنگ خطر” دسته بندی شود – فیلم های که با نمایش آرزوی مرگ[۱] (مایکل وینز) در سال ۱۹۴۷ ظهور کردند – اگر چه که راننده تاکسی کیفیتی رهایی بخش نیز دارد که در میان رقیبانش وجود ندارد . شریدر جایی گفته است :
«علائم هشدار دهنده ای در فیلم هست که می تواند جلوی آدم منزوی و تنهایی چون تراویس بیکل را بگیرد . اگر در لبه پرتگاه ایستاده اید ، این فیلم می تواند شما را گامی عقب بکشد . در مورد خودم این کار را کرد»
ادامه این نوشته »
Popularity: 2% [?]
ارسال شده در معرفي فيلم ~ بدون پاسخ
یک داستان مطبوع
کارمن کوچولو دختر خیلی سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره خاص و عام بود.مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد و با هوشیاری خود دیواری در جلو دخترش در برابر دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شده بود مادرش هم به شدت نگران شد و با خودش فکر کرد : “روزی که دخترم برای اولین بار عادت ماهیانه شود ، با معصومیت طلایی اش خداحافظی خواهد کرد ” مادر برای حل این مشکل راهی یافت وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد ، مثل دیوانه ها به خیابان دوید و با دسته بزرگی گل سرخ بازگشت . ” بیا دخترم ، این ها رو بگیر ؛ حالا تو داری یک زن میشوی . ” و کارمنچیتا ، شادمان و فریفتهی آن گلهای سرخ زیبا ، فراموش کرد که عادت ماهیانه بشود . هر ماه ، دوازده بار در سال و برای سالهای متمادی ، کارمنچیتا با همین روش خر میشد و از آن حقیقت مشمئزکننده در امان میماند .
به محض این که سایه های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر میشدند ، مادرش هم گلهای سرخ را در دستان او میگذاشت .
کارمنچیتا چهل ساله شد . مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود ، هنوز او را کارمنچیتا صدا میزد ؛ اگر چه دیگران همه به او دوناکارملا میگفتند . آن سال ، ماهی آمد که دیگر سایه زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند ، بنابراین مادر به او یک دسته گل سفید داد . ” بیا دخترم ، حالا که تو از زن بودن دست کشیدهای ، این آخرین دسته گلی است که به تو تقدیم میکنم . ” کارمنچیتا برآشفت ” اما مامان من تا حالا هیچوقت نمی دانستم که یک زن هستم . ” و مادرش پاسخ داد ” دیگر بدتر ، دخترم . ” همان دسته گل سفیدی را وقتی که دیگر پژمرده ، بیگلبرگ،خشکیده و از هم پاشیده شده بود ، روی تابوت کارمنچیتا نهادند .
یک داستان نامطبوع
سن بحرانی مری کوچولو هم که فرا رسید ، مادرش میخواست همان کاری را بکند که مادر کارمچیتا کوچولو کرده بود ، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است ، یک دسته گل سرخ به او داد . اما مری کویتا از کارمنچیتا خیلی بیحیاتر بود ، دسته گل را گرفت ، پنجره را باز کرد ، گل ها را بیرون انداخت و عادت ماهیانه شد
از اسپانیایی ، نوشته شده به سال۱۹۲۷
داستانی که در بالا خواندید یکی از داستانهایی است که توسط ” لوئیس بونوئل ” اسپانیایی الاصل نوشته است علاقهمندان به سینما و مکتب سوررئالیسم مطمئناً از اهمیت و تاثیرگذاری فیلمها و آثار ” لوئیس بونوئل ” در تاریخ سینما و هنر آگاه هستند ، همانگونه که ” سالوادور دالی ” مهمترین بنیانگذار مکتب سورئالیسم در هنر نقاشی است ” لوئیس بونوئل ” هم مهمترین بینانگذار مکتب سوررئالیسم در هنر سینماست .
این دو با همکاری یکدیگر اقدام به ساخت یکی از ماندگارترین آثار سینمایی جهان پرداخته اند که بی شک مشهورترین اثر سورئالیستی تاریخ سینما نیز می باشد ، نام این اثر ” سگ آندلسی ” میباشد . برای خواندن فیلمنامه و همچنین مشاهده فیلم ” سگ آندلسی ” از لینک های زیر استفاده کنید :
[ + ] مشاهده فیلم کوتاه ” سگ آندلسی “
[ + ] فیلمنامه “سگ آندلسی” به فارسی با برگردان “محمد ارژنگ”
و اما در مورد داستان بالا می بایست عرض کنم که این داستان یکی از ۲۸ داستان و شعری است که به صورت یک مجموعه گردآوری شده اند و در کتابی به بعنوان ” بونوئلی ها ” توسط خانم ” شیوا مقانلو “ به فارسی برگردانی شده است و توسط انتشاراتی ” نشر چشمه ” منتشر و در دسترس عموم علاقهمندان قرار گرفته است . این کتاب [ به خصوص داستان کوتاهی که در بالا آمده است ] یکی از بهترین کتابهایی است که در طول چند سال گذشته خواندهام و همیشه احساس خوبی نسبت بهآن داشته ام ! خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنم ! نکته دیگر را برای هموطنانی مینویسم که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند شما می توانید این کتاب را با این عنوان از کتابفروشیهای دیگر کشورها تهیه کنید :
[ + ] An unspeakable betrayal : selected writings of Luis Bunuel
کتاب دیگری از بونوئل که خواندنش را شدیداً توصیه میکنم را میتوانید با عنوان ” با آخرین نفسهایم ( خاطرات لوئیس بونوئل ) ” با برگردان به پارسی ” علی امینی نجفی ” که توسط انتشاراتی ” هوش و ابتکار ” منتشر شده است تهیه کنید ! از آنجا که این کتاب با ترجمه پارسی کتابی کمیاب است شما میتوانید با کمی جستجو نسخه الکترونیکی اش را با ترجمه پارسی پیدا کنید ! برای یافتن نسخه پارسی الکترونیکی کتاب از اینجا شروع کنید . هموطنانی که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند می توانند این کتاب را با مشخصات زیر از کتابفروشیهای دیگر کشورها تهیه کنند :
[ + ] Luis Bunuel , Mon dernier soupir , Robert Lafont , S.A , Paris , 1982
چند کتاب دیگر هم از جمله فیلمنامههای آثار لوئیس بونوئل به پارسی برگردانی شده است که بخاطر یاری نکردن حافظهام در حال حاضر ، شاید بعداً در موردشان یادداشتی بنویسم !
• مطلب فوق برای اولین بار در ۲۳ مردادماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی در وبلاگ پیکسل پست (وبلاگ شخصی مرتضی بهمنی) منتشر شده است.
Popularity: 4% [?]
ارسال شده در كتاب, معرفي فيلم ~ بدون پاسخ