حکم
{ شنبه،۲۲/دی/۱۳۸۶ }
[youtube 6pKB_CDjJ1Y nolink]
• تقدیم به تیردادی که “رضا یزدانی” و “مسعود کیمیایی” را دوست میدارد.
Popularity: 10% [?]
ارسال شده در موسيقي فيلم, ويدئو موزيك ~ ۲ پاسخ
[youtube 6pKB_CDjJ1Y nolink]
• تقدیم به تیردادی که “رضا یزدانی” و “مسعود کیمیایی” را دوست میدارد.
Popularity: 10% [?]
ارسال شده در موسيقي فيلم, ويدئو موزيك ~ ۲ پاسخ
یک داستان مطبوع
کارمن کوچولو دختر خیلی سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره خاص و عام بود.مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد و با هوشیاری خود دیواری در جلو دخترش در برابر دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شده بود مادرش هم به شدت نگران شد و با خودش فکر کرد : “روزی که دخترم برای اولین بار عادت ماهیانه شود ، با معصومیت طلایی اش خداحافظی خواهد کرد ” مادر برای حل این مشکل راهی یافت وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد ، مثل دیوانه ها به خیابان دوید و با دسته بزرگی گل سرخ بازگشت . ” بیا دخترم ، این ها رو بگیر ؛ حالا تو داری یک زن میشوی . ” و کارمنچیتا ، شادمان و فریفتهی آن گلهای سرخ زیبا ، فراموش کرد که عادت ماهیانه بشود . هر ماه ، دوازده بار در سال و برای سالهای متمادی ، کارمنچیتا با همین روش خر میشد و از آن حقیقت مشمئزکننده در امان میماند .
به محض این که سایه های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر میشدند ، مادرش هم گلهای سرخ را در دستان او میگذاشت .
کارمنچیتا چهل ساله شد . مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود ، هنوز او را کارمنچیتا صدا میزد ؛ اگر چه دیگران همه به او دوناکارملا میگفتند . آن سال ، ماهی آمد که دیگر سایه زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند ، بنابراین مادر به او یک دسته گل سفید داد . ” بیا دخترم ، حالا که تو از زن بودن دست کشیدهای ، این آخرین دسته گلی است که به تو تقدیم میکنم . ” کارمنچیتا برآشفت ” اما مامان من تا حالا هیچوقت نمی دانستم که یک زن هستم . ” و مادرش پاسخ داد ” دیگر بدتر ، دخترم . ” همان دسته گل سفیدی را وقتی که دیگر پژمرده ، بیگلبرگ،خشکیده و از هم پاشیده شده بود ، روی تابوت کارمنچیتا نهادند .
یک داستان نامطبوع
سن بحرانی مری کوچولو هم که فرا رسید ، مادرش میخواست همان کاری را بکند که مادر کارمچیتا کوچولو کرده بود ، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است ، یک دسته گل سرخ به او داد . اما مری کویتا از کارمنچیتا خیلی بیحیاتر بود ، دسته گل را گرفت ، پنجره را باز کرد ، گل ها را بیرون انداخت و عادت ماهیانه شد
از اسپانیایی ، نوشته شده به سال۱۹۲۷
داستانی که در بالا خواندید یکی از داستانهایی است که توسط ” لوئیس بونوئل ” اسپانیایی الاصل نوشته است علاقهمندان به سینما و مکتب سوررئالیسم مطمئناً از اهمیت و تاثیرگذاری فیلمها و آثار ” لوئیس بونوئل ” در تاریخ سینما و هنر آگاه هستند ، همانگونه که ” سالوادور دالی ” مهمترین بنیانگذار مکتب سورئالیسم در هنر نقاشی است ” لوئیس بونوئل ” هم مهمترین بینانگذار مکتب سوررئالیسم در هنر سینماست .
این دو با همکاری یکدیگر اقدام به ساخت یکی از ماندگارترین آثار سینمایی جهان پرداخته اند که بی شک مشهورترین اثر سورئالیستی تاریخ سینما نیز می باشد ، نام این اثر ” سگ آندلسی ” میباشد . برای خواندن فیلمنامه و همچنین مشاهده فیلم ” سگ آندلسی ” از لینک های زیر استفاده کنید :
[ + ] مشاهده فیلم کوتاه ” سگ آندلسی “
[ + ] فیلمنامه “سگ آندلسی” به فارسی با برگردان “محمد ارژنگ”
و اما در مورد داستان بالا می بایست عرض کنم که این داستان یکی از ۲۸ داستان و شعری است که به صورت یک مجموعه گردآوری شده اند و در کتابی به بعنوان ” بونوئلی ها ” توسط خانم ” شیوا مقانلو “ به فارسی برگردانی شده است و توسط انتشاراتی ” نشر چشمه ” منتشر و در دسترس عموم علاقهمندان قرار گرفته است . این کتاب [ به خصوص داستان کوتاهی که در بالا آمده است ] یکی از بهترین کتابهایی است که در طول چند سال گذشته خواندهام و همیشه احساس خوبی نسبت بهآن داشته ام ! خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنم ! نکته دیگر را برای هموطنانی مینویسم که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند شما می توانید این کتاب را با این عنوان از کتابفروشیهای دیگر کشورها تهیه کنید :
[ + ] An unspeakable betrayal : selected writings of Luis Bunuel
کتاب دیگری از بونوئل که خواندنش را شدیداً توصیه میکنم را میتوانید با عنوان ” با آخرین نفسهایم ( خاطرات لوئیس بونوئل ) ” با برگردان به پارسی ” علی امینی نجفی ” که توسط انتشاراتی ” هوش و ابتکار ” منتشر شده است تهیه کنید ! از آنجا که این کتاب با ترجمه پارسی کتابی کمیاب است شما میتوانید با کمی جستجو نسخه الکترونیکی اش را با ترجمه پارسی پیدا کنید ! برای یافتن نسخه پارسی الکترونیکی کتاب از اینجا شروع کنید . هموطنانی که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند می توانند این کتاب را با مشخصات زیر از کتابفروشیهای دیگر کشورها تهیه کنند :
[ + ] Luis Bunuel , Mon dernier soupir , Robert Lafont , S.A , Paris , 1982
چند کتاب دیگر هم از جمله فیلمنامههای آثار لوئیس بونوئل به پارسی برگردانی شده است که بخاطر یاری نکردن حافظهام در حال حاضر ، شاید بعداً در موردشان یادداشتی بنویسم !
• مطلب فوق برای اولین بار در ۲۳ مردادماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی در وبلاگ پیکسل پست (وبلاگ شخصی مرتضی بهمنی) منتشر شده است.
Popularity: 4% [?]
ارسال شده در كتاب, معرفي فيلم ~ بدون پاسخ
آخ که چقدر نوشتن سخته ! سخت تر از اونی که بشه فکرش رو کرد ، هزاران فکر هجوم میارند ، نمی دونی از کثرت این همه فکر چه کنی ، اما وقتی شروع به نوشتن می کنی ،ذهنت میشه بیابون لم یزرع ! همونیم که دو دستی چسبیدیش از شانس بد در هلال به سر می بره ! در کوچکترین شکل خود ! بدبختی نیست ؟
اما چه باید کرد ؟ باید نوشت ! این مسولیت سخت که از جنگیدن با کج فکران و متعصبان سخت تره رو مرتضی به من سپرده ! چشم داداش مرتضی ، ما بخاطر تو به جنگ دیو سپید میریم ، نوشتن که رَقمی نیست !
زیرنویس پارسی یا معربش فارسی از خرداد ۱۳۸۵ با یک اتفاق ساده و بصورت کاملاً تصادفی آغاز شد ، شاید اگر من Closer رو ندیده بودم هیچگاه شروع نمی کردم ، اما یادمه نسخۀ بی کیفیت این فیلم که بدستم رسید عاشق آهنگ تیتراژ این فیلم شدم . مستم کرد اونچنان که تمام اینترنت رو جستجو کردم تا به Farsisubtitles.blogfa.com رسیدم . اتفاق اول رقم خورد . جائی رو پیدا کردم که تا چند تا فیلم رو ترجمه و زیرنویس کرده بودند از قبیل دنیا کافی نیست . توضیحات نویسنده اش کافی بود تا من سرمست از این کشف جدید ! به تارنمای subscene برم . جستجوی Closer اولین کاری بود که کردم ، نسخه ای از زیرنویس و ترجمه ! ترجمۀ این فیلم خیلی زیاد طول کشید بالغ بر یک ماه . اما بالاخره تموم شد اولین نفری که ترجمه رو دید مهدی عضو گروه تئاتر پرچین بود ، همو بود که پیشنهاد داد ضمایر اضافی رو حذف کنم . دو ساعت تلفنی با تهران صحبت کردم (خدا عالمه چقد پول تلفن اومد ! ) بعدش رفت روی شبکه . منم تارگاه Farsisubtitle.blogfa.com یعنی با یک s ناقابل کمتر رو راه انداختم . کارم شده بود گشتن اینترنت برای زیرنویس ، وقتی همۀ فایلها رو قرار دادم با Fexon آشنا شدم . جائیکه Eraser Man و Fight Club و یکی دو تا فیلم دیگه رو گیر آوردم و بیش از همه با دوستی آشنا شدم که بسیار کمکم کرد . مرتضی بهمنی . اتفاق یعنی همین ، اینم دومین اتفاق . با کمک اون تارنما که راه افتاده بود پا گرفت و مشکلات قدیمیش رو به دست فراموشی سپرد .یکسال و اندی میگذره . تو این یکسال فحش شنیدیم ، تحقیر ، تهدید ، هک ، بی پول شدیم ! اما بازم ادامه دادیم چون معتقد بودیم در راه درست قدم بر می داریم . به نظر من و مرتضی پول همه چیز نبوده ، نیست و نخواهد بود ، که اگر بود ما اینجا نبودیم !
امروز تارگاه زیرنویس پارسی ، محل انتشار آخرین خبر ها ، زیرنویس ها ، آموزشها افتتاح شد . از این به بعد تماس مدیران و راهبران تارنما با شما بازدید کننده گان وارد مرحلۀ جدیدی خواهد شد . مرحله ای که فاصله ها کمتر ، رفاقت ، احترام متقابل بیشتر خواهد شد . زیرنویس پارسی فقط قرار نیست محلی برای انتشار زیرنویس باشد ، هدف ما( چقدر از کلمۀ ما خوشم میاد ، چون من بودن رو از یادم می بره ) بومی کردن تکنولوژی این کار ، آموزش از مبتدی ترین سطح تا پیشرفته ترین سطح ، برگردان مقالات انگلیسی به پارسی ، معرفی نرم افزارها می باشد . چون از قدیم گفته اند :”اگر میخوای کسی رو یک روزسیر کنی ، یه ماهی بهش بده ، اگر میخوای همیشه سیرش کنی ، ماهیگیری نشونش بده “
Popularity: 3% [?]